زکات
هر یک از دستورات دین مبین اسلام، جنبه ای ظاهری و جنبه ای باطنی دارد
. در این میان، برخی اعمال از لحاظ بعد معنوی در بالاترین درجات قرار دارند، مانند نماز، زکات، خمس و غیره. از این روست که در روایات متعددی این گونه اعمال از ارکان دین اسلام به حساب آمده اند. زکات یکی از این ارکان و از مهم ترین آنهاست. گاهی خداوند متعال در یک اعجاز یا کرامت، بندگان خود را به عظمت بُعد معنوی و ملکوتی برخی از اعمال و عبادات متوجه می سازد. آنچه در این نوشتار مورد نظر است معجزه ای است که در مورد پیرمرد روستایی باتقوایی به نام «کربلایی کاظم ساروقی»اتفاق افتاده است؛ فردی که به جهت تقیّد همیشگی و اخلاص حقیقی در پرداخت زکات، بر اثر عنایتی ویژه از عالم غیب، در یک لحظه حافظ کل قرآن شد و علما و بزرگان عصر وی، به معجزه بودن این حادثه گواهی دادند. کربلایی محمد کاظم ساروقی در حدود سال 1300 ه. ق در روستای ساروق از توابع اراک به دنیا آمد. حکایت حفظ قرآن او در عنفوان جوانی بوده است و به علت این که بیم داشته این معجزه از او دور شود به کسی اظهار نمی داشت تا این که در پنجاه سالگی، اطرافیان او از مسئله معجزه او با خبر می گردند و داستان او مشهور می شود.
(1) حکایت اعجاز درباره چگونگی این اعجاز، نقلهای مختلفی وجود دارد که به دو نقل معتبر اکتفا کرده و آنگاه به تأییدها و سخنان علما و مراجع درباره این معجزه می پردازیم و در پایان به چند نکته مهم اشاره می کنیم. نقل اول با یک واسطه از خود کربلایی کاظم است. آقای سید اسماعیل علوی بروجردی می گوید: من روزی خدمت کربلایی کاظم رسیدم و از او درباره معجزه حفظ قرآن او پرسیدم، کربلایی کاظم در این باره چنین گفت: «من در اراضی مربوط به پدرم کار می کردم، هر ماه رمضان آقا [روحانی] می آمد و بعد از نماز موعظه می کرد؛ من هم می رفتم؛ چند روزی [بود که] از خمس و زکات حرف می زد و می گفت مال و لباس اگر خمس داده نشود حرام است و نمی شود در آن نماز خواند و برکت مال از بین می رود. من از آن روز با اطرافیانم حرف و دعوا داشتم که [شما] زکات نمی دهید، نماز ما قبول نیست [و]غذای ما حرام است، [اما] آنان توجه نمی کردند. دیدم کار خلاف است. تصمیم گرفتم از نزد پدر و مادر و کسانم بروم آبادی دیگر و خودم کار کنم؛ به عنوان قهر به آبادی دیگری رفتم. در آنجا با عملگی، جمع هیزم [و ]خارکشی و امثال اینها کار می کردم و زندگی فقیرانه ای داشتم. پس از چند سال اطرافیانم آمدند مرا بردند ساروق؛ پدرم قطعه زمینی به من داد و سه خروار گندم که برای خودم زراعت کنم. من زمین را آماده کردم و زکات سه خروار گندم را دادم به فقرا و خدا برکت داد و زراعت من خوب شد. هر سال به هنگام خرمن، زکات را جدا نموده به فقرا می دادم و اگر زراعت خوب بود از مال خودم هم [علاوه بر زکات] می دادم. تا این که در سالی گندم و خرمن من حاضر بود ولی باد نمی آمد، ناراحت بودم که زودتر باد بیاید تا من خرمن را باد بدهم و گندم را جدا کنم و زکات را بدهم. روزی برای باد دادن خرمن رفتم، باد نیامد. مقداری با دست و پا کوبیدم و گندم تهیه کردم؛ مختصری بود با علوفه ای که جمع کرده بودم و زمین نزدیک امام زاده بود. رفتم روی سکوی درِ امام زاده قدری استراحت کردم؛ خواستم بیایم [که] دو نفر جوان رو به امام زاده می آمدند؛ عمامه نداشتند و لباس بلند و سفید و تمیزی داشتند. به من که رسیدند یکی از آنها گفت: کربلایی کاظم! بیا برویم امام زاده. گفتم: زیارت کرده ام، باید بروم. گفتند: نه با ما بیا. فکر کردم [شاید] بلد نیستند، با آنها رفتم وارد امام زاده شدیم، حمد و قل هوالله خواندند. رفتیم به امام زاده دیگر حمد و قل هو الله خواندند. آنان سقف گنبد [را] تماشا می کردند، من هم سر بالا کردم، نوشته هایی دیدم خیلی نورانی. آنها می خواندند. یکی از آنها به من گفت: بخوان! گفتم: من ملا نرفته ام، سوادی ندارم. فرمود: بخوان! گفتم: نمی دانم. دست روی شانه من گذاشت و فشار شدیدی داد، [بعد]شروع کرد به خواندن، من هم با او خواندم. حالی عارض من شد؛ چشمم سیاهی رفت، دیگر کسی را ندیدم [و]همان جا به خواب رفتم یا بی هوش شدم، نمی دانم. وقتی که به هوش آمدم از شب خیلی گذشته بود. آمدم بیرون، علوفه و گندم آنجا بود، برداشتم آمدم منزل. اطرافیانم با من دعوا کردند که کجا بودی تا به حال چرا دیر آمدی؟ وقتی از امام زاده به ده می آمدم دیدم قرآن می خوانم. صبح فردای آن شب دیدم باز هم قرآن می خوانم. ملایی بود که بچه ها را درس می داد، رفتم پیش او؛ گفتم: آقا من قرآن را یاد گرفته ام. گفت: شما که ملا نرفته ای و درس نخوانده ای. گفتم: نمی دانم ولی قرآن می خوانم. گفت: بخوان! خواندم. قرآن را باز کرد [و] از چند جای قرآن گفت، اول سوره را، من بقیه را خواندم.»(2) نقل دوم: در این نقل، جریان حافظ شدن کربلایی را با تفصیلی نسبتا بیش تر چنین نقل کرده اند: «کربلایی کاظم در حالی که روی سکوی جلوی امام زاده نشسته بود می بیند دو نفر جوان زیبا و با شکوه به نزد او می آیند و بدون آشنایی قبلی می گویند: کربلایی کاظم! آیا نمی آیی برویم در این امام زاده فاتحه ای بخوانیم؟ کربلایی کاظم می گوید: آقا قبلاً من به زیارت رفته ام و حالا می خواهم بروم منزل [و] این علوفه ها را به منزل برسانم. ولی آنها می گویند: خیلی خوب، حالا بارت را بگذار همین جا و با ما بیا فاتحه ای بخوانیم. [بعد]آن دو نفر از جلو و کربلایی کاظم از دنبال، روانه امام زاده می شوند. آن دو نفر اول به امام زاده ای که جلوتر است وارد می شوند و فاتحه ای می خوانند و سپس به امام زاده بعدی که قدری دورتر است می روند و داخل امام زاده می شوند و چیزهایی و ادعیه ای می خوانند که کربلایی کاظم نمی فهمد و همان طور ساکت و خاموش کنار آنها می ایستد، ولی مشاهده می کند که داخل امامزاده روشن است و اطراف [دیوارهای] امام زاده کلماتی نورانی نوشته شده است. یکی از آن دو رو به کربلایی کاظم می کند و می گوید: محمد کاظم! چرا چیزی نمی خوانی؟ محمد کاظم می گوید: آقا! آخر من ملا نرفته ام، من که سواد ندارم. جوان ناشناس می گوید: ولی تو می توانی بخوانی. آن وقت دستش را روی سینه او می گذارد و فشار می دهد و می گوید: حالا بخوان! کربلایی کاظم می گوید: چه بخوانم؟ آن آقا می گوید این طور بخوان: «انّ ربّکم اللّه الّذی خلق السموات و الارض فی ستة ایام ثم استوی علی العرش یغشی اللیل النهار یطلبه حثیثا و الشمس و القمر و النجوم مسخّرات بأمره ألا له الخلق و الامر تبارک الله ربّ العالمین ادعوا ربّکم تضرعا و خُفیةً انّه لا یحبّ المعتدین و لا تفسدوا فی الارض بعد اصلاحها و ادعوه خوفا و طمعا انّ رحمت الله قریب من المحسنین و هو الذی یرسل الریاح بُشرا بین یدی رَحمَته حتی اذا أقَلّت سحابا ثقالاً سُقناهُ لبَلَد میّت فأنزلنا به الماء فأخرجنا به مِن کلّ الثّمرات کذلک نُخرجُ الموتی لعلکم تذکّرون و البلَدُ الطّیّبُ یَخرُجُ نباتُه باذن ربّه والذی خَبُثَ لا یخرُجُ الا نَکِدا کذلک نُصَرّفُ الایاتِ لقوم یشکرون لقد أرسلنا نوحا الی قومه فقال یا قوم اعبُدوا الله مالکم من اله غیرُهُ انّی اخافُ علیکم عذابَ یومٍ عظیمٍ»(3) کربلایی کاظم تا آخر آیه را می خواند و آیه تمام می شود [بعد] بر می گردد که حرفی بزند یا سئوالی بکند، می بیند هیچ کس همراهش نیست و خودش تنها درون امام زاده ایستاده است و نوشته ای هم روی سقف نیست و سقف تاریک است و از آن دو نفر جوان هم خبری نیست. کربلایی کاظم با مشاهده این وضع ناگهان دچار چنان ترس و رعب و وحشتی می شود که به زمین می افتد و بیهوش می شود.»(4) نقلهای دیگری هم از این جریان شده است که مضمون همه آنها یکی است. تصدیق و گواهی علما و بزرگان شیعه آنچه این واقعه را مورد تأیید و تصدیق کامل قرار داده است سخنان برخی از علما و بزرگان شیعه است که در اینجا به مواردی از آنها اشاره می کنیم: 1 ـ آیت الله شهرستانی مرحوم آیت الله شهرستانی از اولین کسانی است که بر حفظ قرآن کربلایی کاظم واقف شده و او را به گروه بسیاری از مؤمنان معرفی کرده و مجالس متعددی با کربلایی کاظم داشته است. ایشان در یک مجلس در همدان به کربلایی کاظم می گوید: عبارت «و من آیاته» در چند جای قرآن [آمده] است؟ کربلایی کاظم می گوید: در یازده جای قرآن این عبارت آمده است. هفت مورد آن در سوره روم است، دو آیه در سوره «حم عسق» و دو آیه در سوره «حم سجده» و آن هفت آیه که در سوره روم است عبارتند از: 1 ـ و من آیاته أن خلقکم من تراب ثم... 2 ـ و من آیاته أن خلق لکم من انفسکم ازواجا... 3 ـ و من آیاته خلق السموات و الارض و اختلاف ألسنتکم... 4 ـ و من آیاته منامُکم باللیل و النهار... 5 ـ و من آیاته یریکُم البرق خوفا و طمعا... 6 ـ و من آیاته أن تقوم السماء و الارض بأمره... 7 ـ و من آیاته أن یُرسل الرّیاح مبشرات... و در سوره «حم عسق» (شوری): 1 ـ و من آیاته خلق السموات و الارض و ما بثّ فیهما... 2 ـ و من آیاته الجوارُ فی البحر کالاعلام... و در «حم فصّلت» هم آیه ای است که سجده واجب دارد که کربلایی کاظم آن را نخواند و دومین آیه این است: و من آیاته تری الارض خاشعة فاذا أنزلنا علیها... آیة الله شهرستانی آیات را می نویسد و می فرماید: دیگر بس است تا همین جا نشان می دهد که این یک موهبت الهی است.(5) 2 ـ علامه امینی، صاحب الغدیر کربلایی کاظم در نجف اشرف خدمت آیة الله علامه امینی ـ صاحب الغدیر ـ نیز مشرف می شود و علامه امینی ضمن گفت وگوها و آزمایشهای متعدد می گوید: کربلایی کاظم! کلمه «ربا» چند بار و در کجای قرآن آمده است؟ کربلایی کاظم می گوید: هفت بار، پنج تا در سوره بقره، یکی هم در سوره آل عمران (یا ایها الذین آمنوا لا تأکلوا الرّبا) و دیگری هم در سوره نساء (و أخذهم الرّبا و قد نهوا عنه و أکلهم اموال الناس باالباطل).(6) 3 ـ ملاقات با مراجع تقلید قم کربلایی کاظم دفعات متعدد به قم آمده و در حقیقت او را به قم آورده اند. او در قم با بسیاری از علما و بزرگان ملاقات کرد. کربلایی کاظم در قم از راحتی بیش تری برخوردار بود؛ چون جای او بیش تر اوقات در مدرسه فیضیه بود و هر شب و روز به حجره یکی از طلاب دعوت می شد و در هر جلسه گروه زیادی به دیدن او می آمدند و سئوالات گوناگونی درباره قرآن از او می پرسیدند؛ در مورد خواص آیات، تعداد کلمات، تعداد حروف در قرآن، کدام آیه بیش از دیگر آیات حرف میم دارد، کدام سوره چند حرف ق دارد و از این قبیل. کربلایی کاظم در قم به محضر بسیاری از اهل علم و بزرگان رسیده است که از میان آنان می توان از حضرات آیات حاج سید احمد زنجانی، آیة الله سید شهاب الدین مرعشی نجفی، آیة الله سید محمد حجت کوه کمره ای، مرحوم سید صدرالدین صدر و آیة الله حاج سید حسین بروجردی طباطبایی ـ قدس الله اسرارهم الشریفه ـ یاد کرد. مرحوم آیة الله زنجانی از کربلایی کاظم به «کشف الآیات زنده و متحرک» تعبیر می فرمود و آیت الله صدر فرموده بود: این مرد کشاورز چه عملی داشته است که این طور مورد عنایت پروردگار قرار گرفته است. 4 ـ ملاقات کربلایی کاظم با آیة الله بروجردی آقای سید اسماعیل علوی در سال 1330 شمسی مرحوم کربلایی کاظم را به قم می آورد و به منزل آیة الله بروجردی می برد. در مورد ملاقات کربلایی کاظم با مرحوم آیة الله بروجردی روایات متعددی نقل شده که در اینجا روایت را از زبان خود کربلایی کاظم می شنویم که برای آقای غله زاری نقل کرده است. کربلایی کاظم در این مورد با تعبیرات دهاتی خودش چنین می گوید: «در منزل آقا، من آهسته آهسته قرآن می خواندم. دیدم همه آنها که با آقای آیت الله کار داشتند بیکار نشسته اند. گفتم: چرا بیکار نشسته اید، لااقل تا تشریف آوردن آقا، قرآن برخوانید، باز دیدم که قرآن نمی خوانند، خود من قرآن می خواندم، آنها که دیدند من قرآن می خوانم گفتند: تو این همه آیه ها را چه طور حفظ کرده ای؟ گفتم: ما درس نخوانده ایم، همین طوری به ما موهبت شده، آنها گفتند: شما همان کربلایی کاظم هستی؟ گفتم: بله. آنها رفتند به آیت الله خبر دادند. بعد آیت الله تشریف آوردند، پس از احوال پرسی یک صفحه قرآن را باز کردند، فرمودند: دنبال این آیه را بخوان: " اذ یَعِدَکُمُ اللّه احدی الطائفتین "، من گفتم: واو آن را نخواندید، آیه هست: " و اذ یعدکم الله "، ایشان لبخندی زدند و حاضران با من تندی کردند و گفتند: آقا درست خوانده اند! من گفتم: شما این قرآن را بگیرید پیدا کنید. آنها قرآن را آوردند خیلی گشتند پیدا نکردند. گفتم: بدهید برایتان پیدا کنم. قرآن را گرفتم و آیه را در سوره «انفال» نشان دادم. همه دیدند آیه آن طور است که من خوانده ام. بعد ایشان آیات دیگری خواندند و من دنباله آنها را قرائت کردم و گفتم در کدام سوره و در کدام جزء است. آقا فرمودند: کربلایی کاظم بیا با هم مصافحه کنیم. من جلو رفتم با آقای آیت الله دیده بوسی کردم. من به آقا عرض کردم: شما این همه از من پرسیدید دیدی که من دانستم، حالا من می خواهم یک کلام از شما بپرسم. آقا تبسمی کرد و حضار از این سئوال من به خنده افتادند. بعد آیت الله فرمودند: بپرس. گفتم: بگو ببینم کدام سوره است که هفت حرف ندارد؟ آقا قدری فکر کرد و فرمود: به خاطر ندارم، شما خودت بگو. من گفتم: آن سوره فاتحة الکتاب است که هفت حرف ندارد و چون این هفت حرف مربوط به هفت طبقه جهنم است آن را از فاتحة الکتاب که سوره رحمت است برداشتند و آن هفت حرف این است: «ث»، «ج»، «خ»، «ز»، «ش»، «ظ»، «ف»، بعد کربلایی کاظم آیاتی را می خواند که این حروف در آنها آمده که آنها در کلمات «ثبور»، «جهنم»، «خسران»، «زقوم»، «شقوا»، «لظی» و «فزع» آمده است. کربلایی کاظم می گوید: آقای آیت الله بروجردی قلم و کاغذ خواستند و اینها را نوشتند (دستور فرمودند نوشتند) بعد هم صد تومان به ما انعام دادند.»(7) در نقل دیگری آمده است که آیت الله بروجردی درباره کربلایی کاظم فرموده بودند: «ما سوره حمد را نمی توانیم از آخرش بخوانیم ولی او سوره بقره را می تواند از انتها به اولش بخواند.»(8) 5 ـ حاج شیخ صدرالدین حائری شیرازی ایشان می گوید: روزی وارد مدرسه فیضیه شدم، دیدم طلبه ها دور پیرمردی 40 یا 50 ساله جمع شده اند و از او سئوالهای گوناگونی می پرسند. مثلاً می پرسیدند: فلان سوره چند تا الف دارد یا فلان سوره چند تا «ب» یا «ن» دارد و او بلافاصله جواب می داد. از او دعوت کردم به مدرسه حجت بیاید. من از او سئوالاتی کردم. راجع به خشیت الهی پرسیدم، گفت: سوره زلزال را بخوان؛ راجع به رزق پرسیدم، گفت: 60 مرتبه آیه «و من یتق الله» را بخوان. حالا دلیل این جوابها چه بود من نمی فهمیدم. کربلایی کاظم درباره حفظ قرآن خود می گفت: در سینه من تمامی قرآن به خط سبز نوشته شده است و گله دارم که چرا طلبه ها از من سئوالات ریشه ای و اساسی نمی پرسند؛ از نزول آیات و باطن قرآن نمی پرسند و فقط از تعداد حروف و آیات ظاهری سئوال می کنند.(9) 6 ـ آیة الله مکارم شیرازی ایشان در نوشته ای که برای آقای اسماعیل کریمی ـ فرزند کربلایی کاظم ـ مرقوم فرموده اند آورده اند: «وقتی کربلایی کاظم به قم آمد مورد استقبال فضلای حوزه علمیه و مراجع بزرگ قرار گرفت و با امتحانات پی در پی ثابت شد این مسئله یک امر عادی نیست. همه جا با اعجاب از او یاد می کردند و مورد اکرام و احترام بود. تسلط او به پیدا کردن آیات از نسخه های مختلف عجیب تر از حافظه او بود. هرگاه قرآنی به دست او می دادند و می گفتند فلان آیه را پیدا کن، قرآن را باز می کرد، آیه در همان صفحه یا یک ورق قبل و یا یک ورق بعد بود. شرح حال او آمیخته با قراین فراوان بود، حتی افراد دیر باور را به خضوع وادار می کرد. خداوند رحمتش کند.»(10) 7 ـ آیة الله العظمی حاج سید محمد تقی خوانساری مرحوم آیة الله حاج سید محمد تقی خوانساری ـ صاحب نماز باران مشهور و از مراجع تقلید ـ پس از امتحانات متعدد به کربلایی کاظم فرمود: آیا می توانی قرآن را از آخر به اول بخوانی؟ او گفت: بله و شروع کرد به خواندن سوره بقره که بزرگ ترین سوره قرآن است و بعد از قرائت چند آیه، مرحوم خوانساری فرمود: بسیار عجیب است؛ من شصت سال است سوره «قل هو الله احد» را می خوانم، نمی توانم بدون تأمل آن را از آخر به اول بخوانم ولی این مرد عامی روستایی، سوره بقره را که 286 آیه است بدون تأمل به شماره معکوس می خواند.(11) 8 ـ نظر برخی دیگر از بزرگان مرحوم آیت الله حجت کوه کمره ای ـ از مراجع تقلید ـ هرگاه کربلایی کاظم را می دید احترام گذارده او را معجزه مقام ولایت می دانست. مرحوم علامه طباطبایی در ملاقات با کربلایی کاظم از او تجلیل کرده او را کشف الآیات متحرک و قابل اعتماد می خواند.(12) نمونه هایی دیگر از تسلط کربلایی کاظم 1 ـ مرحوم شهید عبدالحسین واحدی ـ از فدائیان اسلام ـ کلماتی متشابه از چند سوره را کنار هم گذارده در محضر جمعی از علما آنها را خواند. هیچ کس احتمال نداد که آنها تلفیقی باشد؛ چون خیلی متشابه بود. ولی کربلایی کاظم، کلمه کلمه آن را خوانده و بیان می کرد که این متعلق به کدام آیه و از کدام سوره است که تقریبا آنها 20 کلمه از بیست آیه بودند و او همه را یک به یک نام برد و تلاوت کرد و در آخر هم گفت: چند «واو» هم از جیب خودتان به آن اضافه کرده اید! این امتحان در محضر گروه زیادی از علما بود و همه به کربلایی کاظم احسنت گفته بر او آفرین خواندند.(13) 2 ـ از کربلایی کاظم سئوال شد: کدام آیه از آیات قرآن بیش از سایر آیات حرف «میم» دارد؟ ایشان گفت: این آیه «قیل یا نوح اهبِط بسلامٍ منّا و برکاتٍ علیک و علی اُمَمٍ ممّن معک و اُمَمٌ سَنمتعهُم ثمّ یَمَسُّهُم منّا عذابٌ الیمٌ»(14) 3 ـ نقل شده است که کتاب تفسیر صافی را به کربلایی کاظم دادند و گفتند: این قرآن است، آن را بگیر و بخوان! او کتاب را گرفت و به آن نظر کرد و گفت: این تمامش قرآن نیست، بعد روی آیات قرآن دست می گذاشت و می گفت: این سطر قرآن است و یا آن نیم سطر قرآن است و هکذا. از او سئوال شد: تو که سواد عربی ـ فارسی نداری از کجا می گویی؟ گفت: کلام [خد] نور است؛ این قسمت نورانی است و آن قسمتهای دیگر تاریک است.(15) 4 ـ از کربلایی کاظم سئوال شد: کدام کلمات فقط یک بار در قرآن استعمال شده اند؟ او شروع کرد به نام بردن که بعضی از آنها عبارتند از: «مسلمین» و «وجهة» در بقره ؛ «یلوون» و «تلوون» در آل عمران ؛ «تلوا» در نساء ؛ «تعدلوا» و «اعدلوا» در مائده ؛ «مِن حُلیهم» و «ولییّی الله» در اعراف ؛ «بدأوکم» و «حُسنَیَین» در توبه و...(16) چند نکته در خاتمه 1 ـ کسانی که کربلایی کاظم را دیده اند خصوصیات زیر را از او نقل کرده اند: الف. سادگی و بی آلایشی؛ به طوری که تا پایان عمر همان قیافه دهاتی و روستایی ساده را داشت. ب. کم حافظگی و کم استعدادی در مطالب مربوط به غیر قرآن؛ ج. بی سوادی؛ که حتی روزنامه نمی توانست بخواند؛ مگر آیات و کلمات قرآن آن را؛ د. با وجود این اعجاز، ادّعایی نداشت و فقط ادعای حفظ قرآن داشت؛ ه. از این که این موهبت الهی درباره او انجام شده بود، سوء استفاده مادی نکرد و ثروتی جمع نکرد.(17) 2 ـ داستان کربلایی کاظم در نوشته های زیر به طور خلاصه یا تفصیل یاد شده است: روزنامه کیهان و روزنامه اطلاعات، سال 1332 ؛ مجله آسیای جوان، سال 1332 ؛ مجله خواندنیها، سال شانزدهم، شماره 117 ؛ روزنامه ندای حق، در 14 شماره، سالهای 1334 ـ 1335 ؛ مجله نور دانش، سال سوم، شماره چهارم ؛ سالنامه نور، سال 1335 ؛ کتاب گنجینه دانشمندان، ج 6 ؛ روزنامه مرد مبارز شهرستان ملایر ؛ مجموعه قصه های شیرین، نوشته حاج میرزا حسن مصطفوی ؛ داستانهای شگفت، تألیف شهید دستغیب ؛ کتاب «سید مجتبی نواب صفوی اندیشه ها و مبارزات و شهادت او» ؛ کتاب اعجاز ولایت.(18) 3 ـ وقوع این اعجاز مطالبی را ثابت می کند، از آن جمله: الف. دلیلی است بر حقانیت اسلام و قرآن مجید؛ ب. نمونه ای است از اشراقهای ربّانی؛ ج. مؤید علوم خارق العاده پیامبران و امامان علیهم السلام است؛ د. نمونه ای از ارتباط با عالم غیب است؛ ه. برهانی است بر حقانیت شیعه ـ زیرا کربلایی کاظم، شیعه بود و این موهبت به او شد ـ ؛ و. پاسخی است به برخی شبهات و اشکالات راجع به جهان غیب؛ ز. دلیلی روشن بر محفوظ بودن قرآن کریم از تحریف و کم و زیاد شدن است؛(19) ح. نیز دلیلی است بر حقیقت داشتن آثار معنوی برخی اعمال مانند زکات. وفات کربلایی کاظم کربلایی کاظم در ماه محرم سال 1378 در قم وفات کرد و در قبرستان نو (یعنی قبرستان مرحوم آیة الله حاج شیخ عبدالکریم حائری) به خاک سپرده شد. قبر او با تابلویی مشخص شده است.(20) 1 ـ معجزه قرآن کربلایی کاظم، سید ابوالفتح دعوتی، ص 29. 2 ـ معجزه قرآن کربلایی کاظم، سید ابوالفتح دعوتی، ص 27. 3 ـ سوره اعراف (7) آیات 54 ـ 59. 4 ـ معجزه قرآن کربلایی کاظم، ص 55. 5 ـ همان، ص 65. 6 ـ همان، ص 68. 7 ـ همان، ص 71 تا 73. در آن ایام شهریه یک طلبه متأهل حدود پانزده تا سی تومان بوده است. 8 ـ همان، ص 85. 9 ـ همان، ص 83 و 86. 10 ـ همان، ص 87. 11 ـ همان، ص 88. 12 ـ همان، ص 88 و 89. 13 ـ همان، ص 89. 14 ـ سوره هود (11) آیه 48. 15 ـ همان، ص 95. 16 ـ همان، ص 108. 17 ـ داستان کربلایی کاظم، مؤسسه در راه حق، ص 12. 18 ـ همان، ص 15. 19 ـ همان، ص 10. 20 ـ همان، ص 10.
با استعانت از خداوند متعال امیدوارم که مطالب این وبلاگ مفید واقع شود و از آن کمال استفاده