عدل بشری و عدل الهی

ما افراد بشر ، فردی از نوع خود را كه نسبت به ديگران قصد سوئی ندارد ، به حقوق آنها تجاوز نمی‏كند ، هيچگونه تبعيضی ميان افراد قائل نمی‏گردد ، در آنچه مربوط به حوزه حكومت و اراده اوست با نهايت بيطرفی به همه به‏ يك چشم نگاه می‏كند ، در مناقشات و اختلافات افراد ديگر ، طرفدار مظلوم‏ و دشمن ظالم است ، چنين كسی را دارای نوعی از كمال می‏دانيم و روش او را قابل " تحسين " می‏شماريم و خود او را " عادل " می‏دانيم
در مقابل ، فردی را كه نسبت به حقوق ديگران تجاوز می‏كند ، در حوزه‏ قدرت و اراده خود ميان افراد تبعيض قائل می‏شود ، طرفدار ستمگران و خصم‏ ضعيفان و ناتوانان است ، و يا لااقل در مناقشات و كشمكشهای ستمگران و ستمكشان " بی تفاوت " است ، چنين كسی را دارای نوعی نقص به نام " ظلم " و ستمگری می‏دانيم و خود او را " ظالم " می‏خوانيم و روش او را لايق " تقبيح " می‏شماريم
خدای متعال چطور ؟ آيا اولا به همان معنی كه در باره بشر ، عدالت ، كمال است ، و ظلم ، نقص است ، درباره ذات الهی نيز عدالت ، كمال‏ است و ظلم ، نقص است ؟ يا عدالت و ظلم به مفهوم رايج خود ، مفاهيمی‏ اخلاقی و مخصوص اجتماع بشری است و به اصطلاح ، از مفاهيم قراردادی است و از شؤون " حكمت عملی " شمرده می‏شود نه " حكمت نظری " ، پس ، از حدود حيات بشری و حوزه اعمال اختياری وی پافراتر و اگر پدر در آنها تصرف كند ، در مال خود و ملك خود تصرف كرده است ؟ خداوند متعال ، مالك الملك علی الاطلاق است ، شريكی در ملك ندارد ، به حقيقت و بدون شائبه مجاز در باره اش بايد گفت : « له الملك و له‏ الحمد »( 1 ) « و اليه يرجع الامر كله »( 2 ) . عليهذا هر گونه تصرف‏ خداوند در جهان ، تصرف در چيزی است كه از آن خود او است . هيچكس در برابر او حقی و مالكيتی و اولويتی ندارد ، پس ظلم درباره خداوند منتفی‏ است ، نه از آن جهت كه چون قبيح است خداوند نمی‏كند ، و نه از آن جهت‏ كه حسن و قبح در مورد خداوند معنی ندارد ، بلكه از آن جهت كه فرضا قبح‏ ظلم ، ذاتی ظلم باشد و حسن و قبح‏های ذاتی همچنانكه بر اعمال بشر حاكم‏ است بر فعل خداوند هم حاكم باشد ، عملا در مورد خداوند مصداق پيدا نمی‏كند زيرا هيچكس نسبت به هيچ چيز خود ، در مقابل خداوند مالكيتی ندارد تا عملا ظلم محقق شود
گويند سيف الدوله حمدانی ، از ملوك آل حمدان ، كه از ادب بهره‏ای‏ داشت و محفلش مجمع ادبا بود ، روزی در محفل ادبا ، كه ابوفراس ، شاعر موشكاف شيعی عرب نيز حضور داشت گفت : بيتی سروده‏ام كه گمان ندارم‏ احدی بتواند دوم آن را بياورد جز ابوفراس :
لك جسمی تعله
فدمی لا تطله
" جسم از آن تو است و تو پی در پی زجرش می‏دهی اما خونم را يكباره‏ نمی‏ريزی "
ابوفراس بالبديهه گفت :
قال ان كنت مالكا
فلی الامر كله
" محبوب گفت : اگر من مالك تو هستم ، تمام اختيار به من تعلق دارد ، چون و چرا در برابر مالك مطلق ، بی معنی است "
بدون شك اگر عدل و ظلم را به مفهوم رايج بگيريم كه مفهومی اخلاقی است‏ و مبتنی بر حسن و قبح عقلی ، و افعال خداوند را نيز بر محور همين حسن و قبح ها توجيه كنيم و بخواهيم افعال حق را از نظر " رعايت حقوق غير " بسنجيم ، بايد بگوئيم كه خداوند به اين مفهوم رايج ، نه عادل است و نه‏ ظالم ، زيرا غيری كه از او به چيزی اولويت داشته باشد فرض نمی‏شود تا رعايت اولويتهای او ، عدل ، و عدم رعايت آن اولويتها ظلم محسوب می‏گردد
ثالثا اگر از مفهوم رايج عدل و ظلم صرف نظر كنيم و آن را مفهومی‏ اعتباری و مخصوص حوزه عمليات اجتماعی بشری بدانيم ، آيا مفهومی برتر از مفهوم‏ رايج وجود دارد كه عدل و ظلم را در رديف مفاهيم حكمت نظری قرار دهد و از حوزه حكمت عملی كه حوزه مفاهيم اعتباری و قراردادی است خارج سازد و بالنتيجه " عدل " صفتی ثبوتی و كمالی نظير علم و قدرت و لااقل نظير خالقيت و رازقيت شمرده شود و ظلم ، صفتی منفی و سلبی نظير تركيب ، جسميت ، محدوديت و غيره ؟ و روی اين مبنا آيا پديده‏های جهان از نظر عدل‏ و ظلم قابل توجيه است ، يا اين اصل را " تعبدا " بايد پذيرفت ؟ رابعا از همه اينها گذشته ، قرآن كريم روی مفهوم عدل و ظلم تكيه فراوان‏ كرده است . برداشت قرآن از اين دو مفهوم چه برداشتی است ؟ اينها يك سلسله پرسشها است كه بايد پاسخ دقيق و صحيح خويش را بيابند . آنچه مسلم و غير قابل ترديد است اين است كه شناخت خداوند به عنوان‏ " امر كننده به عدل " و " بپا دارنده عدل " اساسی ترين معرفتی است‏ كه در اديان آسمانی ، رابطه بشر با خدا بر آن استوار شده است . فرضا خدای فلاسفه ، مثلا " محرك اول " ارسطو ، كه تنها با نيروی عقل و انديشه‏ بشر سر و كار دارد و با دل و احساسات و عواطف او كاری ندارد . از نظر عدل و ظلم موضوع بحث نباشد ، خدای پيامبران كه علاوه بر جنبه منطقی و استدلالی و عقلانی ، پيوند محكم و استواری با ضمير و دل و احساسات دارد و انسان با او در حال داد و ستد و محبت ورزی است و ارتباط انسان با او از نوع ارتباط يك نيازمند با يك بی‏نياز عالم قادر عطوف مهربان است ، قطعا يكی از صفاتش ، عدالت است .

پاورقی : . 1 تغابن / . 1 . 2 هود / . 123

اكنون بايد ديد از آن عدالت چگونه‏ بايد تعبير كرد ؟ عدل به مفهوم اجتماعی ، هدف " نبوت " و به مفهوم فلسفی مبنای " معاد " است . قرآن كريم در بيان هدف " نبوت " و " رسالت " پيامبران می‏فرمايد : « لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم‏ الناس بالقسط »( 1 )
" همانا فرستادگانمان را با دلائل روشن فرستاديم و همراه ايشان كتاب و ترازو فرود آورديم تا مردم به عدالت قيام كنند "
در موضوع معاد و محاسبه رستاخيز و پاداش و كيفر اعمال می‏فرمايد : ²و نضع الموازين القسط ليوم القيامة فلا تظلم نفس شيئا و ان كان مثقال‏

پاورقی : . 1 حديد / . 25

« حبة من خردل اتينا بها و كفی بنا حاسبين »( 1 )
" ترازوهای عدالت را در روز رستاخيز می‏نهيم . به احدی هيچ ستمی‏ نخواهد شد و اگر هموزن دانه خردل باشد آن را می‏آوريم . اين بس كه ما حسابگر هستيم "
در آيات بسياری از قرآن ، خداوند از ظلم و ستم تنزيه شده است . مثلا گفته شده است « ما كان الله ليظلمهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون »(2)
" چنان نيست كه خداوند به آنان ستم كند بلكه آنها چنين اند كه بر خود ستم می‏كنند "
در بعضی آيات عادل بودن و قيام به عدل به عنوان يك صفت مثبت برای‏ خداوند ذكر شده است يعنی در قرآن تنها به تنزيه از ظلم قناعت نشده است‏ ، بطور مثبت و مستقيم نيز صفت عدالت برای خداوند اثبات شده است ، چنانكه می‏فرمايد : ²شهد الله انه لا اله الا هو و الملائكة و اولوا العلم قائما بالقسط غ(3)
" خداوند و فرشتگان و دارندگان دانش ، گواهی می‏دهند كه معبودی جز خدای يكتا ، كه بپادارنده عدل است ، نيست "
عليهذا از نظر اسلام شكی نيست كه عدل الهی ، خود حقيقتی است ، و عدالت از صفاتی است كه قطعا بايد خداوند را به آنها موصوف بدانيم

روشها و مشربها

بطور كلی در مسائل مربوط به مبدء و معاد ، روشها و مشربها متفاوت است‏ . هر يك از اهل حديث ، متكلمين ، حكما ، عرفا و پيروان روش حسی و علوم‏ طبيعی راه و روش خاص دارند
اهل حديث در مسائل مربوط به اصول دين ، مانند مسائل فروع دين ، طرفدار تسليم و تعبد و مخالف هر نوع تفكر و تعمق و استدلال و منطق اند .

پاورقی : . 1 انبياء / . 47 . 2 توبه / . 70 . 3 آل عمران / . 18

از نظر اين دسته در هيچ مسأله از مسائل كه در قلمروی دين است ، اعم از اصول يا فروع ، نبايد بحث و استدلال و چون و چرا كرد ، بايد ساكت محض بود . در كتاب و سنت آمده است كه خداوند ، حی است ، عليم است ، قدير است ، مريد است ، و هم آمده است كه خداوند عادل است . ما بايد به حكم‏ اعتمادی كه به صحت گفتار انبياء داريم همه اينها را بدون چون و چرا بپذيريم . لزومی ندارد كه در باره اينكه مثلا عدل چيست و به چه دليل‏ منطقی خداوند عادل است بينديشيم ، بلكه انديشيدن در اين امور بدعت است‏ و حرام
برای اين گروه طبعا مسأله ای به نام عدل وجود ندارد ، يعنی اين گروه‏ هرگز خود را ملتزم نمی‏دانند كه به برخی از اشكالات كه در باره عدل الهی‏ پيش می‏آيد پاسخ بگويند
نظر اين گروه ، بی اساس است ، ما در مقدمه جلد پنجم " اصول فلسفه و روش رئاليسم " در باره بی اساسی اين نظر ، بحث كرده‏ايم ، بحث مجدد را در اينجا لازم نمی‏دانيم
از اين گروه كه بگذريم ساير گروهها تفكر و تعمق را جايز می‏شمارند و با روشهای گوناگون به بحث و تحقيق پرداخته اند
متكلمين در باره عدل دو دسته شده‏اند : گروهی ( اشاعره ) در تفكرات خود به اين نتيجه رسيده‏اند كه صفت عدل ، منتزع است از فعل خداوند از آن‏ جهت كه فعل خداوند است . از نظر اين گروه هر فعلی در ذات خود نه عدل‏ است و نه ظلم و هر فعلی از آن جهت عدل است كه فعل خدا است ، و بعلاوه‏ ، هيچ فاعلی غير از خدا ، به هيچ نحو ، نه بالاستقلال و نه بغير استقلال ، وجود ندارد ، پس به حكم اين دو مقدمه ، ظلم مفهوم ندارد . اينها برای‏ عدل ، تعريفی جز اين سراغ ندارند كه فعل خدا است ، پس هر فعلی چون فعل‏ خدا است عدل است نه اينكه چون عدل است فعل خدا است
از نظر اين گروه هيچ ضابطی طبعا در كار نيست ، مثلا نمی‏توانيم با اتكاء به اصل عدل ، جزما ادعا كنيم كه خداوند و نيكوكار را پاداش می‏دهد و بدكار را كيفر ، و هم نمی‏توانيم جزما ادعا كنيم كه خداوند كه چنين وعده‏ای‏ در قرآن داده است قطعا وفا خواهد كرد ، بلكه اگر خداوند نيكوكاران را پاداش دهد و بدكاران را كيفر ، عدل خواهد بود ، و اگر هم به عكس رفتار كند باز عدل خواهد بود ، اگر خداوند به وعده خود وفا كند عدل است و اگر هم نكند باز عدل است ، اگر خداوند به چيزی كه امكان وجود يافته است‏ افاضه وجود نمايد عدل است ، و اگر نكند هم عدل است ، زيرا عدل آن چيزی‏ است كه او بكند
" آنچه آن خسرو كند شيرين بود "
اين گروه هر چند خودشان مدعی انكار عدل نيستند ولی با توجيهی كه از عدل‏ كرده‏اند عملا منكر عدل اند و لهذا مخالفان اشاعره - يعنی شيعه و معتزله - به " عدليه " معروف شدند ، اشاره به اينكه آنچه اشاعره می‏گويند توجيه‏ عدل نيست ، انكار عدل است
از نظر اين گروه نيز قهرا مسأله‏ای درباره عدل الهی نمی‏تواند مطرح باشد ، بلكه اين گروه از گروه اول ، از نظر تعهد به پاسخگوئی به اشكالات مربوط به عدل ، آزادترند
اين گروه به خيال خود خواسته‏اند راه " تنزيه " بپويند و خداوند را از شرك در خالقيت ، و هم از ظلم و ستم ، منزه و مبرا بدانند ، از اينرو از طرفی از غير خدا نفی فاعليت كرده‏اند و از طرف ديگر صفت عدل را در مرتبه متأخر از فعل خدا قرار داده‏اند بطوری كه حسن و قبح عقلی افعال را از ريشه انكار كرده و گفته‏اند مفهوم عادلانه بودن يك فعل ، جز اين نيست‏ كه مستند به خداوند باشد ، و با اين مقدمات نتيجه‏گيری كرده‏اند كه خداوند نه در فاعليت شريك دارد و نه ظلم می‏كند
اما در حقيقت ، اين گروه بجای خداوند ، ظالمان بشری را " تنزيه " نموده و تبرئه كرده‏اند . زيرا ابتدائی ترين و روشن ترين نتيجه‏ای كه از اين طرز تفكر گرفته می‏شود اين است كه آنچه فلان ستمگر می‏كند او نمی‏كند ، بلكه خدا می‏كند ! و چون خدا می‏كند ظلم نيست ، عين عدل است ، زيرا عدل‏ بنابر اين مسلك ، مفهومی جز اين ندارد كه كار ، كار خدا باشد . از طرف‏ ديگر چون كاری كه غير خدا فاعل آن باشد به هيچوجه و به هيچ اعتبار و به‏ هيچ معنی وجود ندارد ، پس در قاموس هستی ، " ظلم " به هيچوجه وجود ندارد . شايد علت حمايت ستمگرانی مانند " متوكل عباسی " از اشاعره‏ همين نتيجه‏گيری مطلوب بوده است
با چنين منطق و چنين نتيجه‏گيری ، نقش مظلوم در دفاع از حقوق خويش و وظيفه‏ای كه از نظر دين بايد انجام دهد چيست ؟ ! خيلی روشن است
اما اينكه اين متكلمين در باره آنهمه نسبتهای ظلمی كه قرآن به ستمگران‏ بشر می‏دهد و وظيفه‏ای كه قرآن بر عهده افراد در زمينه مبارزه با ظلم و ظالم نهاده است چه می‏گويند ؟ سؤالی است كه پاسخ آن را از خود اشاعره‏ بايد پرسيد
ساير متكلمين - و در حقيقت شخصيتهای برجسته متكلمين - منطق اشاعره را سخت طرد و تحقير كرده‏اند . آنان نه نفی فاعليت از غير خدا كرده‏اند و نه‏ با دستاويز توحيد فعلی ، ظلم بشری را نفی نموده‏اند . متكلمان غير اشعری‏ يعنی متكلمان شيعی و معتزلی عدل را به عنوان حقيقتی واقعی در جريانات‏ عالم ، قطع نظر از انتساب و عدم انتساب جريانات به خداوند ، مورد قبول قرار داده و قائل به حسن و قبح عقلی و ذاتی شده اند
اين متكلمان معتقدند كه اصل حسن و قبح اشياء ، همانطور كه معيار و مقياس كارهای بشری است ، می‏تواند معيار و مقياس افعال ربوبی قرار گيرد ، و لهذا در مسائل الهيات ، همواره اين اصل ، مورد استناد اين گروه قرار می‏گيرد . اين گروه با توجه به اين اصل و توجه به بديهی بودن حسن عدل و قبح ظلم ، اين مسأله را به شكل يك اصل اخلاقی ، ولی در سطح ربوبی ، مطرح‏ می‏نمايند ، می‏گويند : عدل ذاتا نيك است و ظلم ذاتا زشت است . خداوند كه عقل غير متناهی است بلكه فيض بخش همه عقلهاست ، هرگز كاری را كه‏ عقل ، نيك می‏شناسد ترك نمی‏كند و كاری را كه عقل زشت می‏شمارد انجام‏ نمی‏دهد
اما حكمای الهی كه از راه ديگر رفته‏اند و بعد به آن اشاره خواهيم كرد ، در عين اينكه از لحاظ توحيد افعالی نفی شرك در خالقيت می‏كنند ، فاعليت‏ را منحصر به ذات حق نمی‏دانند ، و در عين اينكه حسن و قبح را متأخر از مرتبه فعل حق و منتزع از نظام وجود می‏دانند ، خداوند را از ظلم ، تنزيه‏ می‏كنند . حكمای الهی منكر حسن و قبح عقلی نيستند و نظر اشاعره را مردود می‏شمارند ، اما محدوده اين مفاهيم را حوزه زندگی بشری می‏دانند و بس . از نظر حكماء الهی مفاهيم حسن و قبح ، در ساحت كبريائی بعنوان مقياس و معيار راه ندارند ، افعال ذات باری را با اين معيارها و مقياسها كه صد در صد بشری است نمی‏توان تفسير كرد
از نظر حكما خداوند عادل است ولی نه بدان جهت كه عدالت نيك است و اراده الهی همواره بر اين است كه كارهای نيك را انجام دهد نه كارهای بد را ، خداوند ظالم نيست و ستم نمی‏كند ولی نه بدان جهت كه ظلم ، زشت‏ است و خداوند نمی‏خواهد كار زشتی انجام دهد . ملاك عدل الهی و بلكه مفهوم‏ عدل الهی چيز ديگری است كه بعدا ذكر خواهد شد
از نظر حكما انديشه حسن و قبح ، و نيكی و بدی كارها در انسان ، كه‏ وجدان اخلاقی بشر از آن تشكيل شده است ، انديشه‏ای اعتباری است نه حقيقی‏ . ارزش انديشه اعتباری ، ارزش عملی است نه علمی و كشفی . همه ارزشش‏ اين است كه واسطه و ابزار است . فاعل بالقوه برای اين كه به هدف كمالی‏ خود در افعال ارادی برسد ناچار است به عنوان " آلت فعل " اينگونه‏ انديشه‏ها را بسازد و استخدام نمايد . ذات مقدس احديت كه وجود صرف و كمال محض و فعليت خالص است از اينگونه فاعليتها و اينگونه انديشه‏ها و از استخدام " آلت " به هر شكل و هر كيفيت منزه است
اين كه تفاوت انديشه حقيقی و انديشه اعتباری چيست و ذهن چگونه‏ انديشه‏هايی از قبيل حسن و قبح را می‏سازد ، بحثی عالی و لطيف است كه در فلسفه اسلامی مطرح است و ما در اينجا نمی‏توانيم وارد اين بحث شويم ( 1 )
حكما فاعليت غير خدا را ، آنطور كه منظور اشاعره است ، نفی نمی‏كنند و طبعا به وجود ظلم بشری و وظيفه‏ای كه بشر در مبارزه با نفی ظلم از اجتماع‏ دارد اعتراف دارند ، و از طرف ديگر چون اصل حسن و قبح را به عنوان ملاك‏ و مقياس و معياری برای فعل خداوند صحيح نمی‏دانند ، در سراسر حكمت الهی‏ اسلامی ، هرگز به اين اصل كه در حقيقت ، نوعی تعيين تكليف و وظيفه برای‏ خداوند است استناد نشده است
از نظر حكما و همچنين از نظر متكلمين غير اشعری ، اشكالات مربوط به عدل‏ الهی كه بعدا طرح خواهد شد بصورت يك سلسله مسائل كه بايد راه حل آنها را ارائه داد مطرح است
در اين بين ، دسته ديگری هستند كه مدعی اند راههای كلامی و فلسفی ، همه‏ عقلانی و ذهنی است و متكی به هيچ مشاهده عينی و تجربی نيست و به همين‏ جهت بی اعتبار است . در مسائل اصول دين ، يعنی مسائل مربوط به مبدأ و معاد . از همان راه بايد رفت كه علمای طبيعی رفته‏اند . مسأله عدل الهی و جواب اشكالات مربوط به آن را نيز بايد از مطالعه در باره پديده‏های خلقت‏ ، و نظامات جاری و حكمتهای مكتوم در آنها حل و فصل كرد
ما در باره صحت و سقم اين نظريه نيز در مقدمه جلد پنجم " اصول فلسفه‏ و روش رئاليسم " بحث كرده‏ايم و تكرار آن را در اينجا لازم نمی‏دانيم
طالبان می‏توانند بدانجا مراجعه نمايند
اشكالات عدل الهی - كه بعدا طرح خواهد شد - برای اين گروه نيز بصورت‏ مسائلی كه بايد راه حل آنها را جستجو كرد و ارائه داد مطرح است ، بلكه‏ برای اينها بصورت جدی تر مطرح است ، زيرا متكلمين و حكما فقط يكی از راههايی كه برای اثبات خدا و برخی صفات خدا از آن راه می‏روند نظامات‏ متقن و حكيمانه جهان است ، راهشان منحصر به اين راه نيست ، لهذا فرضا نتوانند مشكلات عدل و ظلم را م نطقا حل كنند ، بر اصل اعتقاد و ايمانشان‏ به وجود خداوند خللی وارد نمی‏شود ، زيرا وجود خداوند از راههای ديگر غير از راه نظامات خلقت برای آنها قطعی و مسلم شده است ، و چون وجود خداوند و عدل خداوند از آن راهها بر آنها مسلم شده‏ است ، اجمالا به عدل الهی در جريان خلقت ، ايمان و اعتقاد پيدا می‏كنند ، هر چند نتوانند تفصيلا از عهده تحليل مسائل برآيند .

پاورقی : . 1 رجوع شود به " اصول فلسفه و روش رئاليسم " مقاله ششم ( جلد دوم‏ ) .

ولی اين راه برای اين‏ دسته راه منحصر است ، و چون راه منحصر است اگر در متن خلقت با مسائلی‏ مواجه گردند كه توجيه آن از نظر عدل و ظلم و نظام احسن ، مشكل باشد ، اساس ايمان و انديشه‏شان درباره خداوند ، متزلزل می‏گردد . آنها خداوند را تنها در آئينه مخلوقات مشاهده می‏كنند . بديهی است كه اگر اين آئينه در ارائه عدل الهی اندكی تيره باشد و يا ضد آن را ارائه دهد كه از اساس‏ متزلزل است
از نظر اين دسته تا معمای عدل و ظلم حل نگردد ، نمی‏توان درباره وجود خداوند نظر قاطع داد ، زيرا اشكالات مربوط به عدل الهی ، دليل وجود خداوند را ، يعنی كمال و تماميت نظام خلقت را مخدوش می‏سازد
علامه حلی در شرح " تجريد " آنجا كه در باره علم باری بحث می‏كند ، تصريح می‏كند كه اگر اشكالات شرور و نواقص خلقت حل نشود نقضی بر علم و حكمت باری تلقی می‏گردد

عدل چيست ؟

اولين مسأله‏ای كه بايد روشن شود اين است كه عدل چيست ؟ ظلم چيست ؟ تا مفهوم اصلی و دقيق عدل روشن نشود هر كوششی بيهوده است و از اشتباهات‏ مصون نخواهيم ماند . مجموعا چهار معنی و يا چهار مورد استعمال برای اين‏ كلمه هست :

الف . موزون بودن :

اگر مجموعه‏ای را در نظر بگيريم كه در آن ، اجزاء و ابعاض مختلفی بكار رفته است و هدف خاصی از آن منظور است ، بايد شرائط معينی در آن از حيث مقدار لازم هر جزء و از لحاظ كيفيت ارتباط اجزاء با يكديگر رعايت‏ شود ، و تنها در اين صورت است كه آن مجموعه می‏تواند باقی بماند و اثر مطلوب خود را بدهد و نقش منظور را ايفا نمايد . مثلا يك اجتماع اگر بخواهد باقی و برقرار بماند بايد متعادل باشد ، يعنی هر چيزی در آن به‏ قدر لازم ( نه به قدر مساوی ) وجود داشته باشد . يك اجتماع متعادل ، به‏ كارهای فراوان اقتصادی ، سياسی ، فرهنگی ، قضائی ، تربيتی احتياج دارد و اين كارها بايد ميان افراد تقسيم می‏شود و برای هر كدام از آن كارها به آن‏ اندازه كه لازم و ضروری است افراد گماشته شوند . از جهت تعادل اجتماعی ، آنچه ضروری است اين است كه ميزان احتياجات در نظر گرفته شود و متناسب‏ با آناحتياجات ، بودجه و نيرو مصرف گردد . اينجاست كه پای " مصلحت " به‏ ميان می‏آيد ، يعنی مصلحت كل ، مصلحتی كه در آن ، بقاء و دوام " كل " و هدفهايی كه از كل منظور است در نظر گرفته می‏شود . از اين نظر ، " جزء " فقط وسيله است ، حسابی مستقل و برای خود ندارد
همچنين است تعادل فيزيكی ، يعنی مثلا يك ماشين كه برای منظوری ساخته‏ می‏شود و انواع نيازمنديها برای ساختمان اين ماشين هست ، اگر بخواهد يك‏ مصنوع متعادل باشد بايد از هر ماده‏ای به قدری كه لازم و ضروری است و احتياج ايجاب می‏كند در آن بكار برده شود
تعادل شيميائی نيز چنين است ، هر مركب شيميائی فرمول خاصی دارد و نسبت خاصی ميان عناصر تركيب كننده آن هست ، تنها با رعايت آن فرمول و آن نسبتها كه متفاوت است تعادل برقرار می‏شود و آن مركب بوجود می‏آيد
جهان ، موزون و متعادل است ، اگر موزون و متعادل نبود برپا نبود ، نظم‏ و حساب و جريان معين و مشخصی نبود . در قرآن كريم آمده است : « و السماء رفعها و وضع الميزان »( 1 )
همانطور كه مفسران گفته‏اند مقصود اين است كه در ساختمان جهان ، رعايت‏ تعادل شده است ، در هر چيز ، از هر ماده ای به قدر لازم استفاده شده است‏ ، فاصله‏ها اندازه‏گيری شده است . در حديث نبوی آمده است : « بالعدل قامت السموات و الارض » ( 2 )
" همانا آسمان و زمين به موجب عدل برپاست " . نقطه مقابل عدل به اين معنی ، بی تناسبی است نه ظلم . لهذا عدل به اين‏ معنی از موضوع بحث ما خارج است
بسياری از كسانی كه خواسته‏اند به اشكالات مربوط به عدل الهی از نظر تبعيضها ، تفاوتها و بديها جواب بدهند ، به جای آنكه مسأله را از نظر عدل و ظلم طرح كنند از نظر تناسب و عدم تناسب طرح كرده‏اند و به اين‏ جهت قناعت كرده‏اند كه همهاين تبعيضها و تفاوتها و بديها از نظر نظام كلی عالم لازم و ضروری است

پاورقی : . 1 الرحمن / . 7 . 2 تفسير صافی ، ذيل آيه فوق ( چاپ اسلاميه ، ج 2 ص 638 )

شك نيست كه از نظر نظام عالم ، و از نظر تناسب ضروری در مجموعه‏ ساختمان جهان ، وجود آنچه هست ضروری است ، ولی اين مطلب جواب شبهه‏ ظلم را نمی‏دهد
بحث عدل به معنی تناسب ، در مقابل بی تناسبی ، از نظر كل و مجموع‏ نظام عالم است ، ولی بحث عدل در مقابل ظلم ، از نظر هر فرد و هر جزء مجزا از اجزاء ديگر است . در عدل به مفهوم اول ، " مصلحت " كل مطرح‏ است و در عدل به مفهوم دوم ، مسأله حق فرد مطرح است . لهذا اشكال كننده‏ بر می‏گردد و می‏گويد : من منكر اصل تناسب در كل جهان نيستم ، ولی می‏گويم‏ رعايت اين تناسب ، خواه نا خواه مستلزم برخی تبعيضها می‏گردد ، آن‏ تبعيضها از نظر كل ، روا است و از نظر جزء ، ناروا است
عدل به معنی تناسب و توازن ، از شؤون حكيم بودن و عليم بودن خداوند است . خداوند عليم و حكيم به مقتضای علم شامل و حكمت عام خود می‏داند كه‏ برای ساختمان هر چيزی ، از هر چيزی چه اندازه لازم و ضروری است و همان‏ اندازه در آن قرار می‏دهد

ب . معنی دوم عدل ، تساوی و نفی هرگونه تبعيض است

گاهی كه می‏گويند : فلانی عادل است ، منظور اين است كه هيچگونه تفاوتی‏ ميان افراد قائل نمی‏شود . بنابراين ، عدل يعنی مساوات
اين تعريف نيازمند به توضيح است . اگر مقصود اين باشد كه عدالت‏ ايجاب می‏كند كه هيچگونه استحقاقی رعايت نگردد و با همه چيز و همه كس‏ به يك چشم نظر شود ، اين عدالت عين ظلم است . اگر اعطاء بالسويه ، عدل‏ باشد ، منع بالسويه هم عدل خواهد بود . جمله عاميانه معروف : " ظلم‏ بالسويه عدل است " از چنين نظری پيدا شده است
و اما اگر مقصود اين باشد كه عدالت يعنی رعايت تساوی در زمينه‏ استحقاقهای متساوی ، البته معنی درستی است ، عدل ، ايجاب می‏كند اينچنين‏ مساواتی را ، و اينچنين مساوات از لوازم عدل است ، ولی در اين صورت‏ بازگشت اين معنی به معنی سومی است كه ذكر خواهد شد

ج . رعايت حقوق افراد و عطا كردن به هر ذی حق ، حق او را

و ظلم عبارت است از پامال كردن حقوق و تجاوز و تصرف در حقوق ديگران‏ . معنی حقيقتی عدالت اجتماعی بشری ، يعنی عدالتی كه در قانون بشری بايد رعايت شود و افراد بشر بايد آن را محترم بشمارند همين معنی است . اين‏ عدالت متكی بر دو چيز است : يكی حقوق و اولويتها ، يعنی افراد بشر نسبت به يكديگر و در مقايسه با يكديگر ، نوعی حقوق و اولويت پيدا می‏كنند . مثلا كسی كه با كار خود ، محصولی توليد می‏كند ، طبعا نوعی اولويت نسبت به آن محصول پيدا می‏كند و منشأ اين‏ اولويت ، كار و فعاليت اوست . همچنين كودكی كه از مادر متولد می‏شود ، نسبت به شير مادر حق و اولويت پيدا می‏كند و منشأ اين اولويت ، دستگاه‏ هدفدار خلقت است كه آن شير را برای كودك بوجود آورده است
يكی ديگر خصوصيت ذاتی بشر است كه طوری آفريده شده است كه در كارهای‏ خود الزاما نوعی انديشه‏ها كه آنها را انديشه اعتباری می‏ناميم استخدام‏ می‏كند و با استفاده از آن انديشه‏های اعتباری به عنوان " آلت فعل " به‏ مقاصد طبيعی خود نائل می‏آيد . آن انديشه‏ها يك سلسله انديشه‏های " انشائی‏ " است كه با " بايد " ها مشخص می‏شود . از آن جمله اين است كه برای‏ اينكه افراد جامعه بهتر به سعادت خود برسند " با يد " حقوق و اولويتها رعايت شود . و اين است مفهوم عدالت بشری كه وجدان هر فرد آن را تأييد می‏كند و نقطه مقابلش را كه ظلم ناميده می‏شود محكوم می‏سازد
مولوی در اشعار معروف خود می‏گويد :
عدل چبود ؟ وضع اندر موضعش
ظلم چبود ؟ وضع در ناموضعش
عدل چبود ؟ آب ده اشجار را
ظلم چبود ؟ آب دادن خار را
موضع رخ ، شه نهی ، ويرانی است
موضع شه ؟ پيل هم نادانی است
اين معنی از عدل و ظلم ، به حكم اينكه از يك طرف ، بر اساس اصل‏ اولويتها است و از طرف ديگر از يك خصوصيت ذاتی بشر ناشی می‏شود كه‏ ناچار است يك سلسله انديشه‏های اعتباری استخدام نمايد و " بايد " ها و " نبايد " ها بسازد و " حسن و قبح " انتزاع كند ، از مختصات بشری‏ است و در ساحت كبريائی راه ندارد ، زيرا همچنانكه قبلا اشاره شد او مالك علی الاطلاق است و هيچ موجودی نسبت به هيچ چيزی در مقايسه با او اولويت ندارد . او همچنانكه مالك علی اطلاق است " اولی " ی علی الاطلاق‏ است . او در هر چه هرگونه تصرف كند ، در چيزی تصرف كرده كه به تمام‏ هستی به او تعلق دارد و ملك طلق او است . از اينرو ظلم به اين معنی ، يعنی به معنی تجاوز به اولويت ديگری و تصرف در حق ديگری و پا گذاشتن در حريم ديگری ، درباره او محال است ، و از آن جهت محال است كه مورد و مصداق نمی‏تواند پيدا كند

د . رعايت استحقاقها در افاضه وجود و امتناع نكردن از افاضه و رحمت

به آنچه امكان وجود يا كمال وجود دارد

بعدا خواهيم گفت كه موجودات در نظام هستی از نظر قابليتها و امكان‏ فيض گيری از مبدأ هستی با يكديگر متفاوتند ، هر موجودی در هر مرتبه‏ای‏ هست از نظر قابليت استفاضه ، استحقاقی خاص به خود دارد . ذات مقدس‏ حق كه كمال مطلق و خير مطلق و فياض علی الاطلاق است ، به هر موجودی آنچه‏ را كه برای او ممكن است از وجود و كمال وجود ، اعطا می‏كند و امساك‏ نمی‏نمايد . عدل الهی در نظام تكوين ، طبق اين نظريه ، يعنی هر موجودی ، هر درجه از وجود و كمال وجود كه استحقاق و امكان آن را دارد دريافت‏ می‏كند . ظلم يعنی منع فيض و امساك وجود از وجودی كه استحقاق دارد
از نظر حكمای الهی ، صفت عدل آنچنانكه لايق ذات پروردگار است و بعنوان يك صفت كمال برای ذات احديت اثبات می‏شود به اين معنی است ، وصفت ظلم كه نقص است و از او سلب می‏گردد نيز به همين معنی است كه‏ اشاره شد
حكما معتقدند كه هيچ موجودی " بر خدا " حقی پيدا نمی‏كند كه دادن آن‏ حق " انجام وظيفه " و " اداء دين " شمرده شود و خداوند از آن جهت‏ عادل شمرده شود كه بدقت تمام ، وظائف خود را در برابر ديگران انجام‏ می‏دهد . عدل خداوند عين فضل و عين وجود او است ، يعنی عدل خداوند عبارت‏ است از اينكه خداوند فضلش را از هيچ موجودی در هر حدی كه امكان تفضل‏ برای آن موجود باشد ، دريغ نمی‏دارد . و اين است معنی سخن علی عليه‏السلام‏ در خطبه 214 نهج البلاغه كه می‏فرمايد : " حق يكطرفی نيست . هر كسی كه بر عهده ديگری حقی پيدا می‏كند ، ديگری‏ هم بر عهده او حقی پيدا می‏كند . تنها ذات احديت است كه بر موجودات حق‏ پيدا می‏كند . و موجودات در برابر او وظيفه و مسؤوليت پيدا می‏كنند اما هيچ موجودی " بر او " حق پيدا نمی‏كند "
" اگر با اين مقياس كه تنها مقياس صحيح است بخواهيم بررسی كنيم ، بايد ببينيم در ميان همه آن چيزهايی كه " شر " ، " تبعيض " ، " ظلم‏ " و غيره پنداشته شده است ، آيا واقعا موجودی از موجودات ، امكان وجود در نظام كل هستی داشته و وجود نيافته است ؟ و يا امكان يك كمال وجودی‏ در نظام كلی داشته و از او دريغ شده است ؟ آيا به يك موجودی ، چيزی‏ داده شده كه " نبايست " داده شود ؟ يعنی آيا از ناحيه ذات حق بجای‏ آنكه خير و رحمت افاضه شود چيزی داده شده كه نه خير و رحمت بلكه شر و نقمت است ، و نه كمال بلكه عين نقص است ؟ صدر المتألهين در جلد دوم " اسفار " ضمن بحث از " صور نوعيه " فصلی دارد تحت عنوان " نحوه وجود كائنات ( موجودات حادثه به حدوث زمانی ) چه‏ نحو وجود است ؟ " . وی در آن فصل به مفهوم و معنی عدل الهی مطابق مذاق‏ حكما اشاره می‏كند . می‏گويد : " در گذشته دانستی كه ماده و صورت ، دو سبب نزديك امور طبيعی هستند ، و از بحث در تلازم آنها نتيجه گيری شد كه يك سبب فاعلی مافوق مادی‏ نيز در كار است . بعدا در بحث حركات كليه ، اثبات خواهيم كرد كه‏ حركات ، غايات نهائی مافوق مادی دارند . فاعل مافوق مادی و غايت مافوق‏ مادی ، دو سبب دور موجودات مادی می‏باشند . اگر آن دو علت دور در پيدايش امور مادی كافی می‏بود موجودات مادی برای هميشه باقی بودند و فنا و نيستی را در آنها راه نبود و از اول ، همه كمالات شايسته خود را دارا بودند و اولشان عين آخرشان بود . اما در آن دو علت دور كافی نيست ، دو علت نزديك ( ماده و صورت ) نيز مؤثرند . و از طرفی ميان صور ، تضاد برقرار است و كيفيات اوليه ، فساد می‏پذيرند و هر ماده‏ای قابليت صور متضاد را دارد . از اينرو هر موجودی دو نوع شايستگی متضاد پيدا می‏كند و دو نوع اقتضای متضاد در آن پيدا می‏شود ، يكی از ناحيه صورت و يك از ناحيه ماده . صورت ، اقتضاء دارد كه باقی بماند و وضع موجود را حفظ كند ، و ماده ، اقتضاء می‏كند كه تغيير حالت دهد و صورتی ديگر ضد صورت اوليه‏ بخود بگيرد ، و چون امكان پذير نيست كه اين دو استحقاق و دو اقتضای‏ متضاد ، در آن واحد بر آورده شود ، زيرا ممكن نيست كه ماده در آن واحد صورتهای متضاد داشته باشد . . . و بخشش الهی ايجاب می‏كند تكميل ماده‏خداوند يك نتيجه می‏دهد . عليهذا عدل الهی ايجاب می‏كند كه هيچگونه‏ تبعيض و تفاوتی در ميان مخلوقات در كار نباشد . و حال آنكه انواع‏ تفاوتها هست ، هر چه هست تفاوت و تنوع و اختلاف سطح است
پاسخ اين است كه مفهوم حق و استحقاق در باره اشياء نسبت به خداوند عبارت است از نياز و امكان وجود يا كمال وجود . هر موجودی كه امكان‏ وجود يا امكان نوعی از كمال وجود داشته باشد ، خداوند متعال به حكم آنكه‏ تام الفاعلية و واجب الفياضية است ، افاضه وجود يا كمال وجود می‏نمايد
عدل خداوند همچنانكه از صدر المتألهين نقل كرديم عبارت است از فيض عام‏ و بخشش گسترده در مورد همه موجوداتی كه امكان هستی يا كمال در هستی‏ دارند بدون هيچ گونه امساك يا تبعيض
اما اينكه ريشه اصلی تفاوت امكانات و استحقاقها در كجاست ؟ چگونه‏ است كه با اينكه فيض باری تعالی عام و لا يتناهی است ، اشياء در ذات‏ خود از نظر قابليت و امكان و استحقاق متفاوت می‏شوند ، مطلبی است كه به‏ حول و قوه الهی ضمن پاسخ به ايرادها و اشكالها تشريح خواهد شد

ايرادها و اشكالها

اكنون ببينيم پرسشهايی كه در اين زمينه مطرح می‏شود مجموعا چه پرسشهايی‏ است ؟ اولين پرسشی كه در اين زمينه هست اين است كه چرا در جهان ، تبعيض و تفاوت وجود دارد ؟ چرا يكی سفيد است و ديگری سياه ، يكی زشت است و ديگری زيبا ، يكی سالم است و ديگری عليل ؟ بلكه چرا يكی انسان است و ديگری گوسفند يا كرم خاكی ؟ يكی جماد است و ديگری نبات ؟ يكی شيطان‏ است و ديگری فرشته ؟ چرا همه مانند هم نيستند ؟ چرا همه سفيد و يا همه‏ سياه نيستند ؟ چرا همه زيبا و يا همه زشت نيستند ؟ و اگر بنا است‏ تفاوتی در كار باشد چرا آنكه سفيد است سياه نشد و آنكه سياه است سفيد نشد ؟ چرا آنكه زشت است زيبا نشد و آنكه زيبا است زشت نشد ؟ پرسش ديگر در مورد فناها و نيستيها است : چرا اشياء ، موجود می‏شوند و سپس معدوم می‏گردند ؟ چرا مرگ ، مقرر شده است ؟ چرا انسان بدنيا می‏آيد و پس از آنكه لذت حيات را چشيد و آرزوی جاويد ماندن در او زنده شد به‏ ديار نيستی فرستاده می‏شود ؟ رابطه اين پرسش با مسأله عدل و ظلم از اين راه است كه گفته می‏شود : عدم اگر غايت و هدفی در خلقت بود و حكمت بالغه‏ای در كار بود بايد همه چيز مفيد فائده ای باشد ، و عليهذا می‏بايست كه نه پديده‏ای بيفايده ای آفريده‏ شود و نه پديده‏ای زيان آور ، و هم اين كه هيچ پديده مفيدی متروك و معدوم‏ نماند . وجود تبعيضها و تفاوتها و نيستيها و جهلها و عجزها نشانه اين‏ است كه پديده‏های لازمی كه می‏بايست آفريده شوند ، يعنی تساوی ، ادامه‏ هستی ، علم و قدرت و غيره آفريده نشده‏اند ، و از طرفی پديده‏هايی ك ه يا مفيد فائده‏ای نيستند و يا زيان آورند از قبيل بيماريها و زلزله‏ها و غيره‏ آفريده شده‏اند ، و اين جريان با حكمت بالغه الهيه و با عدل به مفهوم‏ توازن و تعادل نيز جور نمی‏آيد
عين همين مسائل با اندكی اختلاف تحت عنوان خير و شر ، در مسأله توحيد قابل طرح است . صورت اشكال اين است كه در هستی ، دوگانگی حكمفرماست ، پس بايد دو ريشه‏ای باشد . حكما مسأله خير و شر را گاهی در باب توحيد برای رد نظريه ثنويه ، و گاهی در مسأله عنايت الهيه طرح می‏كنند كه مربوط به حكمت بالغه است . در اينجا است كه گفته می‏شود عنايت الهی ايجاب‏ می‏كند كه هر چه موجود می‏شود خير و كمال باشد . و نظام موجود نظام احسن‏ باشد ، پس شرور و نقصانات كه ضربه به نظام احسن می‏زنند نمی‏بايست موجود شوند و حال آنكه موجود شده‏اند
ما اين مسأله را تنها از ناحيه عدل و ظلم مطرح می‏كنيم ولی خواه ناخواه‏ جنبه‏های ديگر مسأله نيز ضمنا طرح و حل خواهد شد ، و چنان كه گفتيم ، مفهوم عدل ، آنگاه كه در مقابل " ظلم " قرار می‏گيرد به معنی رعايت‏ استحقاق است نه به معنی توازن يا تساوی ، و البته همانطور كه اشاره شد ، رعايت استحقاقها در مورد ذات حق ، آنچنان است كه حكما درك كرده و رسيده‏اند نه آنچنانكه ديگران پنداشته اند

" عدل " از اصول دين

در ساير مسائل الهيات اگر شبهات و اشكالاتی هست ، برای طبقه متكلمين‏ و فلاسفه و اهل فن مطرح است . آن مطالب هر چند دشوار باشد ولی چون از قلمروی افكار عامه مردم خارج است ، اشكال و جواب آنها هر دو در سطحی‏ بالاتر از سطح درك توده طرح می‏شود . اما ايرادها و اشكالهای مسأله " عدل‏ الهی " در سطح پائين و وسيع عامه نيز جريان دارد . در اين مسأله ، هم‏ دهاتی بيسواد می‏انديشد و هم فيلسوف متفكر
از اين جهت ، مسأله " عدالت " دارای اهميتی خاص و موقعيتی بی نظير است و همين جهت را می‏توان توجيهی فرض كرد برای اينكه علمای اسلامی ( شيعه و معتزله ، نه اشاعره ) عدل را در رديف " ريشه‏های دين " قرار دهند و دومين اصل از اصول پنجگانه دين بشناسند ، و گر نه " عدل " يكی‏ از صفات خدا است و اگر بنا باشد صفات خدا را جزء اصول دين بشمار آوريم‏ لازم است علم و قدرت و اراده و . . . را نيز در اين شمار بياوريم . ولی‏ علت اصلی اينكه عدل در شيعه از اصول دين شمرده شد امر ديگر است ، و آن‏ اينكه : شيعه با اهل سنت در ساير صفات خداوند اختلافی نداشتند و اگر هم‏ داشتند مطرح نبود ، ولی در مسأله عدل ، اختلاف شديد داشتند و شديدا هم‏ مطرح بود بطوری كه اعتقاد و عدم اعتقاد به عدل ، علامت " مذاهب " شمرده می‏شد كه مثلا شخص ، شيعه است يا سنی ، و اگر سنی است معتزلی است‏ يا اشعری
عدل به تنهايی علامت اشعری نبودن شمرده می‏شد . عدل و امامت توأما علامت‏ تشيع بود . اين است كه گفته می‏شد اصول دين اسلام سه چيز است و اصول‏ مذهب شيعه همان سه چيز است به علاوه اصل عدل و اصل امامت

عدل و حكمت

قبلا گفتيم كه در ميان صفات پروردگار ، دو صفت است كه از نظر شبهات‏ و ايرادهای وارده بر آنها ، متقارب و نزديك به يكديگرند : عدالت ، حكمت
منظور از عادل بودن خدا اين است كه استحقاق و شايستگی هيچ موجودی را مهمل نمی‏گذارد و به هر كس هر چه را استحقاق دارد می‏دهد ، و منظور از حكيم بودن او اين است كه نظام آفرينش ، نظام احسن و اصلح ، يعنی‏ نيكوترين نظام ممكن است . خواجه نصير الدين طوسی می‏گويد :
جز حكم حقی كه حكم را شايد ، نيست
حكمی كه زحكم حق فزون آيد نيست
هر چيز كه هست ، آن چنان می‏بايد
آن چيز كه آن چنان نمی‏بايد نيست
لازمه حكمت و عنايت حق اين است كه جهان و هستی ، غايت و معنی داشته‏ باشد . آنچه موجود می‏شود يا خود خير است و يا برای وصول به خير است
" حكمت " از شؤون عليم بودن و مريد بودن است و مبين اصل " علت‏ غائی " برای جهان می‏باشد ، ولی " عدالت " ارتباطی به صفتهای علم و اراده ندارد ، عدالت به مفهومی كه گفته شد از شؤون فاعليت خداوند ، يعنی از صفات فعل است نه از صفات ذات
اشكال مشترك در مورد " عدل " و " حكمت " پروردگار ، وجود بدبختيها و تيره روزی‏ها و به عبارت جامع تر " مسأله شرور " است . " مسأله شرور " را می‏توان تحت عنوان " ظلم " ايراد بر عدل الهی بشمار آورد و می‏توان تحت عنوان " پديده‏های بی هدف " نقضی بر حكمت بالغه‏ پروردگار تلقی كرد ، و از اينرو است كه يكی از موجبات گرايش به‏ ماديگری نيز محسوب می‏گردد . مثلا وقتی تجهيزات " دفاعی " و " حفاظتی‏ " موجودات زنده را در برابر خطرها ، شاهدی بر نظم و حكمت الهی می‏گيريم‏ فورا اين سؤال مطرح می‏شود كه اساسا چرا بايد خطر وجود داشته باشد تا نيازی به سيستمهای دفاعی و حفاظتی باشد ؟ چرا ميكروبهای آسيب رسان وجود دارند تا لازم شود به وسيله گلبولهای سفيد با آنها مبارزه شود ؟ چرا درنده‏ تيز دندان آفريده می‏شود تا احتياجی به پای دونده و يا به شاخ و ديگر وسائل دفاع‏ باشد ؟ در جهان حيوانات از طرفی ترس و حس گريز از خطر در حيوانات‏ ضعيف و شكار شدنی وجود دارد ، و از طرف ديگر سبعيت و درنده خوئی در حيوانات نيرومند و شكار كننده قرار داده شده است . برای بشر اين پرسش‏ مطرح می‏شود كه : چرا عامل هجوم و تجاوز وجود دارد تا لازم شود تجهيزات‏ دفاعی از روی شعور و حساب بوجود آيد ؟ اين پرسشها و اشكالات كه حل آنها نيازمند به تجزيه و تحليل‏های دقيق و عميقی است ، مانند يك گرداب مهيب ، گروههائی را در خود فرو برده است‏ . براستی در اينجا بايد گفت :
در اين ورطه كشتی فرو شد هزار
كه نامد از او تخته‏ای در كنار
فلسفه‏های ثنوی مادی ، و فلسفه‏های بدبينانه ، غالبا در اين گرداب مهيب‏ شكل گرفته‏اند

ثنويت

بشر و مخصوصا نژاد آريا ، از دير باز پديده‏های جهان را به دو قطب " خوب " ها " بد " ها ) تقسيم می‏كرده است . نور ، باران ، خورشيد ، زمين و بسياری از چيزهای ديگر را در قطب خيرها و خوبها بشمار می‏آورده‏ است ، و تاريكی ، خشكسالی ، سيل ، زلزله ، بيماری ، درندگی و گزندگی را در صف بدها و شرور جای می‏د اده است . البته در اين دسته بندی ، بشر ، خودش را مقياس و محور تشخيص قرار می‏داده است ، يعنی هر چه را كه برای‏ خويش سودمند می‏يافته " خوب " می‏دانسته و هر چه را كه برای خويش‏ زيانمند می‏ديده " بد " می‏ناميده است
برای انسانهای پيشين اين انديشه پيدا شده است كه آيا بدها و شرها را همان كسی می‏آفريند كه خوبها و خيرها را پديد آورده است ؟ يا آنكه خوبها را يك مبدأ ايجاد می‏كند و شرها را مبدأی ديگر ؟ آيا خالق نيك و بد يكی‏ است ، يا جهان دو مبدأ و دو آفريننده دارد ؟ گروهی چنين حساب كردند كه آفريننده ، خودش يا خوب است و نيكخواه ، و يا بد است و بدخواه . اگر خوب باشد بدها را نمی‏آفريند ، و اگر بد باشد خوبها و خيرها را ايجاد نمی‏كند . از اين استدلال ، چنين نتيجه گرفتند كه جهان دو مبدأ و دو آفريدگار دارد ( ثنويت )
اعتقاد ايرانيان قديم به مبدأی برای نيكی و مبدأی ديگر برای بدی كه‏ بعدها با تعبير " يزدان " و " اهريمن " بيان شده از همينجا پيدا شده‏ است
بر حسب آنچه تاريخ نشان می‏دهد ، نژاد آريا پس از استقرار در سرزمين‏ ايران ، به پرستش مظاهر طبيعت البته مظاهر خوب طبيعت از قبيل آتش ، خورشيد ، باران ، خاك و باد پرداختند . بر حسب اظهار مورخين ، ايرانيان‏ بدها را نمی‏پرستيدند ، ولی مردمانی از غير نژاد آريا وجود داشته‏اند كه‏ بدها و شرور را نيز به دستاويز راضی ساختن " ارواح خبيثه " پرستش‏ می‏كرده‏اند . آنچه در ايران قديم وجود داشته ، اعتقاد به دو مبدأ و دو آفريدگار بوده است نه دوگانه پرستی ، يعنی ايرانيان ، قائل به شرك در خالقيت بوده‏اند نه شرك در عبادت
بعدها زردشت ظهور كرد . از نظر تاريخ ، بروشنی معلوم نيست كه آيا آيين زردشت ، در اصل ، آيينی توحيدی بوده است يا آيينی ثنوی ؟ " اوستا " ی موجود ، اين ابهام را رفع نمی‏كند ، زيرا قسمتهای مختلف اين كتاب ، تفاوت فاحشی با يكديگر دارد . بخش " ونديداد " اوستا صراحت در ثنويت دارد ، ولی از بخش " گاتاها " چندان دوگانگی فهميده نمی‏شود ، بلكه بر حسب ادعای برخی از محققين ، از اين بخش ، يكتائی استنباط می‏گردد . به علت همين تفاوت و اختلاف بزرگ است كه اهل تحقيق معتقدند اوستايی كه در دست است اثر يك نفر نيست ، بلكه هر بخش آن از يك‏ شخص است
تحقيقات تاريخی در اينجا نارسا است ، ولی ما بر حسب اعتقاد اسلامی ای‏ كه در باره مجوس داريم می‏توانيم دين زردشت را در اصل ، يك شريعت‏ توحيدی بدانيم ، زيرا بر حسب عقيده اكثر علمای اسلام ، زردشتيان از اهل‏ كتاب محسوب می‏گردند . محققين از مورخين نيز همين عقيده را تأييد می‏كنند و می‏گويند نفوذ ثنويت در آئين زردشت ، از ناحيه سوابق عقيده دو خدايی‏ در نژاد آريا قبل از زردشت بوده است
البته تنها از طريق تعبد ، يعنی از راه آثار اسلامی می‏توانيم شريعت‏ زردشت را يك شريعت توحيدی بدانيم ، اما از نظر تاريخی ، يعنی از نظر آثاری كه به زردشت منسوب است ، هر چند بخواهيم فقط " گاتاها " را ملاك قرار دهيم نمی‏توانيم آئين زردشتی را آئين توحيدی بدانيم ، زيرا حداكثر آنچه محققان در باب توحيد زردشت به استناد " گاتاها " گفته‏اند اين است كه زردشت طرفدار " توحيد ذاتی " بوده است ، يعنی تنها يك‏ موجود را قائم به ذات و غير مخلوق می‏دانسته است و آن " آهو را مزدا " است و همه موجودات ديگر را ، حتی اهريمن ( انگره مئينو ) را آفريده آهو را مزدا می‏دانسته است ، و به عبارت ديگر زردشت برای درخت هستی بيش‏ از يك ريشه قائل نبوده است ، و هم می‏توانيم با اتكاء به گفته برخی از محققين ، زردشت را طرفدار " توحيد در عبادت " يعنی يگانه پرست بدانيم . ولی برای اينكه‏ يك آئين ، آئين توحيدی باشد ، علاوه بر توحيد ذاتی و توحيد در عبادت ، توحيد در خالقيت لازم است و آئين زردشت به حسب مدارك تاريخی ، از نظر خالقيت ، كاملا ثنوی بوده است ، زيرا از اين تعليمات اينچنين استفاده‏ می‏شود كه قطب مخالف " انگره مئنيو " ( خرد خبيث ) " سپنت مئنيو " ( خرد مقدس ) است . سپنت مئنيو منشأ اشياء نيك است ، يعنی همان‏ اشيائی كه خوب است و می‏بايست آفريده بشود ، اما انگره مئنيو يا اهريمن‏ منشأ اشياء بد است ، يعنی منشأ اشيائی است كه نمی‏بايست آفريده شود و آهورامزدا يا سپنت مئنيو مسؤول آفريدن آنها نيست ، بلكه انگره مئنيو مسؤول آفريدن آنها است . مطابق اين فكر ، هر چند هستی دو ريشه‏ای نيست‏ ولی دو شاخه‏ای است ، يعنی هستی كه از آهورامزدا آغاز می‏گردد به دو شاخه‏ منشعب می‏شود : " شاخه نيك " كه عبارت است از سپنت مئنيو و آثار نيكش ، و " شاخه بد " كه عبارت است از انگره مئنيو و همه آفريده‏ها و آثار بدش . اگر گاتاها را كه اصيل ترين و معتبرترين و توحيدی‏ترين اثری‏ است كه از زردشت باقی مانده است ملاك قرار دهيم زردشت را در شش و پنج خير و شر ، و اينكه نظام موجود نظام احسن نيست و با حكمت بالغه جور نمی‏آيد گرفتار می‏بينيم . اين جهت ، او را از پيامبران آسمانی كاملا جدا می‏كند
آئين زردشت به موجب همين نقص و يا به جهات ديگر نتوانست با ثنويت‏ مبارزه كند ، بطوری كه بعد از زردشت بار ديگر ثنويت به مفهوم دو ريشه‏ای‏ بودن هستی در ميان ايرانيان پديد آمد . زردشتيان دوره ساسانی ، و مانويان‏ و مزدكيان ، كه نوعی انشعاب از زردشتی گری در ايران محسوب می‏شوند ، در حد اعلی ثنوی بوده‏اند
در حقيقت بايد گفت دين زردشت نتوانسته است ريشه شرك و ثنويت را حتی در حدود تعليمات گاتاها از دل ايرانيان بركند ، خودش نيز مغلوب‏ اين عقيده خرافی گشته و تحريف شده است
تنها اسلام بود كه توانست اين خرافه چند هزار ساله را از مغز ايرانی‏ خارج سازد . اين يكی از مظاهر قدرت شگرف اسلام و تأثير عميق آن در روح‏ ايرانيان است كه توانست مردمی را كه ثنويت با گوشت و پوستشان آميخته‏ شده بود تا آنجا كه برخی از خاورشناسان ( دومزيل 1 ) معتقدند كه : " ثنويت ، اساس تفكر ايرانی است " و آنچنان اسير اين خرافه بودند كه دين خود را نيز تحت تأثير آن تحريف می‏كردند ، از اين پندار گرفتار كننده نجات دهد .

پاورقی : Dumezil . 1 [ متخصص در اساطير قوم آريا ]

آری اسلام بود كه از ايرانيان‏ دوگانه پرست ، انسانهای موحد ساخت كه با فرا گرفتن اين حقيقت كه : « الحمد لله الذی خلق السموات و الارض و جعل الظلمات و النور »( 1 ) و با اعتقاد به اين معنی كه : « الذی احسن كل شی‏ء خلقه »( 2 ) و با ايمان‏ و درك اين واقعيت كه : « ربنا الذی اعطی كل شی‏ء خلقه ثم هدی »( 3 ) آنچنان عشق به خدا و آفرينش و هستی و جهان ، سراپای وجودشان را فرا گرفت كه در ستايش نظام هستی چنين سرودند : به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم كه همه‏ عالم از اوست به حلاوت بخورم زهر كه شاهد ساقی است به ارادت ببرم درد كه درمان‏ هم از اوست ( 4 ) ايرانی پس از اسلام نه تنها برای شرور مبدأی رقيب خدا قائل نيست ، بلكه در يك ديد عالم عرفانی ، بديها در نظام كلی آفرينش از نظرش محو می‏شود ، می‏گويد : اساسا بدی وجود ندارد يا " بد آن است كه نباشد "
غزالی می‏گويد : ليس فی الامكان ابدع مما كان " " نظامی زيباتر از نظام موجود ، امكان ندارد "
اين ، انسان دست پرورده اسلام است كه فكری اينچنين لطيف و عالی پيدا كرده ، درك می‏كند كه بلاها و رنجها و مصيبتها كه در يك ديد ، زشت و نامطلوب است ، در نظری بالاتر و ديدی عميق تر ، همه لطف و زيبايی است‏
حافظ ، كه بحق " لسان الغيب " نام گرفته و انديشه‏های عميق فلسفی و عرفانی را در پوششهايی كنايی و استعاری در نهايت فصاحت و بلاغت بيان‏ می‏كند ، تفاوت دو نظر را ، نظر سطحی و محدود عاميانه ، و نظر عميق و گسترده و از بالا ( نظر پير يعنی

پاورقی : . 1 سپاس خدايی را كه آسمانها و زمين را آفريد و تاريكيها و روشنی را پديدار كرد . ( انعام / 1 ) . 2 آنكس كه هر چه آفريد نيك آفريد . ( سجده / 7 ) . 3 پروردگار ما آنكس است كه به هر موجودی آن بهره از خلقت داد كه‏ شايستگی آن را داشت و سپس آن را در راهی كه بايد برود راهنمائی كرد . ( طه / 50 ) . 4 سعدی

عارف كامل ) را با لحنی دو پهلو و نغز و توأم با " توريه " و " ايهام‏ " اينچنين بيان كرده است :
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد
يعنی در نظر بی آلايش و پاك از محدوديت و پايين نگری پير ، كه جهان‏ را به صورت يك واحد تجلی حق می‏بيند ، همه خطاها و نبايستنيها كه در ديدهای محدود آشكار می‏شود محو می‏گردد . جهان ، ظل حق و سايه حق است ، ذات حق ، جميل علی الاطلاق و كامل علی الاطلاق است . ظل جميل ، جميل است ، محال است كه جميل نباشد . در هر اندام زيبا اگر عضوی را تك و تنها ، بدون توجه به اينكه موقعيت عضوی دارد و با يك سلسله اعضای ديگر مجموعا يك اندام را تشكيل می‏دهند ، مورد توجه قرار دهيم ، حقانيت و درستی و كمال او را درك نخواهيم كرد و احيانا فكر می‏كنيم كه اگر به گونه‏ای ديگر بود بهتر بود ، اما همين كه با ديدی گسترده ، آن را به عنوان يك عضو در مجموعه يك اندام زيبا ببينيم ، نظر ما دگرگون می‏گردد ، و آنچه قبلا نادرست و نبايستنی می‏پنداشتيم بكلی محو می‏گردد
حافظ در بيتی ديگر از همين غزل ، همچنانكه عادت او است كه در هر غزلی‏ ( عموما يا غالبا و قريب به اتفاق ) مقاصد كنايی و استعاری و احيانا ايهام آميز و توريه آميز خود را با بيتی تفسير كند ، مقصود خويش را توضيح داده است :
چشمم از آينه داران خط و خالش شد
لبم از بوسه ربايان بر و دوشش باد
در مصراع اول اين بيت ، وصول خويش را به مرحله " عين اليقين " كه‏ جهان را مظهر خط و خال و چشم و ابروی او ، و هر چيز را در جای خود نيكو می‏بيند ، اعلام می‏دارد و در مصراع دوم ، آرزوی وصول به مرحله " حق اليقين‏ " را می‏نمايد
حافظ در غزلهای ديگر خويش نيز اين حقيقت را كه عارف پس از وصول به‏ حقيقت ، جز كمال و جمال و لطف و زيبايی در تفسيرش نيست ، مكرر بيان‏ كرده است ، مانند آنجا كه می‏گويد : روی خوبت آيتی از لطف بر ما كشف كرد زين سبب جز لطف و خوبی‏ نيست در تفسير ما يا می‏گويد : مرا به كار جهان هرگز التفات نبود رخ تو در نظر من چنين خوشش‏ آراست اساسا مردی چون حافظ كه جهان بينی اش جهان بينی عرفانی است ، وحدت‏ را جانشين كثرت فلسفی ، تجلی را جانشين عليت فلسفی ، و عشق و زيبايی را جانشين عقل و وجوب فلسفی می‏كند و جهان را " جلوه يگانه زيبای علی الاطلاق‏ " می‏داند چگونه ممكن است " خيام ما ابانه " و " بو العلامابانه " بينديشد ؟ ! حافظ عنصرهای سه‏گانه " وحدت " ، " جلوه " ، " زيبايی‏ " را در جهان بينی عرفانی خويش در اين سه بيت از غزل معروف خود به‏ نيكوترين و صريح‏ترين شكلی بيان كرده است :
عكس روی تو چو در آينه جام افتاد
عارف از پرتوی می‏در طمع خام افتاد
(حسن) روی تو به (يك) (جلوه) كه در آينه كرد اينهمه نقش در آيينه‏ اوهام افتاد اينهمه عكس می‏و نقش و نگارين كه نمود (يك) (فروغ) (رخ ساقی) است‏ كه در جام افتاد آنچه مايه اشتباه برخی شده كه بيت مورد بحث را به عنوان اعتراض به‏ خلقت ا ز ناحيه حافظ تلقی كرده‏اند ، بكار بردن كلمه " خطاپوش " است‏ . غافل از اينكه " ايهام " و " تورية " يعنی جمله يا كلمه‏ای دو پهلو بكار بردن و احيانا كلمه‏ای كه خلاف مفهوم ظاهرش مراد است استعمال كردن‏ ، از محسنات بديعيه است و شعرای عرفانی ، زياد از آن بهره می‏گيرند
اشعار ديگر حافظ بخوبی قرينه مطلب است . بعلاوه ، حافظ فرضا اعتراض به‏ خلقت داشته باشد آيا ممكن است با آنهمه احترام و تعظيم و اعتقاد كاملی‏ كه به اصطلاح به " پير " دارد او را تخطئه كند ؟ ! زيرا در آن صورت ، مقصود حافظ يا اين است كه پير در ادعای خود كه می‏گويد خطا بر قلم صنع‏ نرفت ، دروغگو و مجامله‏گر است و يا احمق و ساده دل
حافظ در برخی اشعار خود ، راز اصلی توجيه شرور را ، يعنی تجزيه ناپذيری‏ خلقت را به بهترين شكلی بيان كرده است و ما در جای خود آن مطلب را بيان خواهيم كرد . بنابراين ، تصور اينكه حافظ در بيت مورد بحث بخواهد به خلقت اعتراض و نظر پير را تخطئه نمايد تصوری عاميانه است

شيطان

ممكن است تصور شود كه اگر در آئين زردشتی ، فكر ثنوی " يزدان و اهريمن " وجود دارد ، در دين اسلام هم عقيده " خدا و شيطان " به صورت‏ دو قطب مخالف يكديگر مطرح است . چه فرق است ميان اهريمن كيش زردشتی‏ و شيطان دين اسلام ؟ ميان انديشه اهريمن در كيش زردشتی و آيين مزدايی ، و انديشه شيطان در آيين اسلام ، تفاوت از زمين تا آسمان است . اين مطلب نيازمند به توضيح‏ مختصری است
در تعليمات اوستايی ، از موجودی به نام " انگره مئنيو " يا اهريمن‏ نام برده شده است و خلقت همه بديها و شرور و آفات و موجودات زيان آور از قبيل بيماريها ، درنده‏ها ، گزنده‏ها ، مارها و عقربها و همچنين زمينهای‏ بيحاصل ، خشكسالی و امثال آنها به او نسبت داده شده است نه به " آهورامزدا " كه خدای بزرگ است و نه به " سپنت مئنيو " كه رقيب " انگره مئنيو " است
از بعضی تعليمات اوستايی ظاهر می‏شود كه اهريمن ، خود يك جوهر قديم‏ ازلی است مانند آهورامزدا ، و به هيچ وجه آفريده آهورامزدا نيست ، آهورامزدا او را كشف كرده است ولی او را نيافريده است . اما از بعضی‏ تعليمات ديگر " اوستا " مخصوصا قسمتی از " گاتاها " كه معتبرترين‏ اجزای اوستا است روشن می‏گردد كه آهورامزدا دو موجود آفريد : يكی " سپنت مئنيو " يا خرد مقدس ، و ديگری " انگره مئنيو " يا خرد خبيث‏ ( اهريمن )
و به هر حال آنچه از اوستا ظاهر می‏شود و مورد اعتقاد زردشتيان بوده و هست اين است كه موجودات و مخلوقات جهان به دو دسته خير و شر تقسيم‏ می‏شوند . " خيرات " آنها هستند كه هستند و بايست باشند و خوب است‏ كه باشند و وجودشان برای نظام عالم لازم است ، اما " شرور " آنها هستند كه هستند اما نبايست باشند ، وجود آنها سبب نقص عالم شده است و اين‏ شرور به هيچ وجه مخلوق آهورامزدا نيستند بلكه مخلوق اهريمن‏اند ، خواه خود اهريمن مخلوق آهورامزدا باشد و خواه نباشد
پس به هر حال اهريمن ، خالق و آفريننده بسياری از مخلوقات جهان است‏ ، قسمتی از جهان آفرينش ، جزء قلمروی او است و او خود يا يك اصل قديم‏ ازلی است و شريك و مماثل آهورامزدا است در ذات ، و يا مخلوق او است‏ ولی شريك او است در خالقيت
ولی در جهان بينی اسلامی اساسا جهان و موجودات جهان به دو دسته خير و شر منقسم نمی‏گردد ، در جهان ، آفريده‏ای كه نبايست آفريده شده باشد و يا بد آفريده شده باشد وجود ندارد ، همه چيز زيبا آفريده شده و همه چيز بجا آفريده شده و همه چيز مخلوق ذات احديث است
قلمروی شيطان " تشريع " است نه " تكوين " ، يعنی قلمروی شيطان‏ فعاليتهای تشريعی و تكليفی بشر است . شيطان فقط در وجود بشر می‏تواند
نفوذ كند نه در غير بشر . قلمروی شيطان در وجود بشر نيز محدود است به‏ نفوذ در انديشه او نه تن و بدن او . نفوذ شيطان در انديشه بشر نيز منحصر است به حد وسوسه كردن و خيال يك امر باطلی را در نظر او جلوه دادن
قرآن اين معانی را با تعبيرهای " تزيين " ، " تسويل " ، " وسوسه " و امثال اينها بيان می‏كند ، و اما اينكه چيزی را در نظام جهان بيافريند و يا اينكه تسلط تكوينی بر بشر داشته باشد ، يعنی به شكل يك قدرت قاهره‏ بتواند بر وجود بشر مسلط شود و بتواند او را بر كار بد اجبار و الزام‏ نمايد ، از حوزه قدرت شيطان خارج است . تسلط شيطان بر بشر محدود است‏ به اينكه خود بشر بخواهد دست ارادت به او بدهد : « انه ليس له سلطان علی الذين آمنوا و علی ربهم يتوكلون 0 انما سلطانه‏ علی الذين يتولونه »( 1 )
" همانا شيطان بر مردمی كه ايمان دارند و به پروردگار خويش اعتماد و اتكا می‏كنند تسلطی ندارد ، تسلط او منحصر است به اشخاصی كه خودشان ولايت‏ و سرپرستی شيطان را پذيرفته و می‏پذيرند "
قرآن از زبان شيطان در قيامت نقل می‏كند كه در جواب كسانی كه به او اعتراض می‏كنند و او را مسؤول گمراهی خويش می‏شمارند می‏گويد : « و ما كان لی عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لی فلا تلومونی و لوموا انفسكم »( 2 )
" من در دنيا قوه اجبار و الزامی نداشتم . حدود قدرت من فقط " دعوت‏ " بود . من شما را به سوی گناه خواندم و شما هم دعوت مرا پذيرفته و اجابت كرديد ، پس مرا ملامت

پاورقی : . 1 نحل / 99 و . 100 . 2 ابراهيم / . 22

نكنيد ، خويشتن را ملامت كنيد كه به دعوت من پاسخ مثبت داديد . ارتباط من با شما صرفا در حدود " دعوت " و " اجابت " بوده و بس "
فلسفه و حكمت اين اندازه تسلط شيطان بر بشر ، " اختيار " انسان است‏ . مرتبه وجودی انسان ايجاب می‏كند كه حر و آزاد و مختار باشد . موجود مختار همواره بايد بر سر دو راه و ميان دو دعوت قرار گيرد تا كمال و فعليت خويش را كه منحصرا از راه " اختيار " و " انتخاب " بدست‏ می‏آيد تحصيل كند
از جهان دو بانگ می‏آيد به ضد
تا كدامين را تو باشی مستعد
آن يكی بانگش نشور اتقيا
و آن دگر بانگش نفور اشقيا
در جهان بينی اسلامی ، هيچ موجودی نقشی در آفرينش به صورت استقلال‏ ندارد . قرآن برای هيچ موجودی استقلال قائل نيست . هر موجودی هر نقشی را دارد بصورت واسطه و مجرا واقع شدن برای مشيت و اراده بالغه الهيه است‏ . قرآن برای فرشتگان ، نقش واسطه بودن برای انفاذ مشيت الهی در خلقت‏ قائل است ، ولی برای شيطان حتی چنين نقشی نيز قائل نيست ، تا چه رسد به‏ آنكه او را در خالقيت مستقل بداند آنچنانكه در اوستا اهريمن خالق مستقلی‏ است در برابر آهورامزدا
از اينرو اينكه معمولا كلمه شيطان را در ترجمه متون اسلامی به " اهريمن‏ " يا " ديو " ترجمه می‏كنند ، غلط فاحش است . كلمه شيطان مرادفی در فارسی ندارد و بايد عين لفظ در ترجمه بيايد
شيطان از نظر قرآن به هيچ وجه قطبی در مقابل خداوند نيست ، حتی قطبی‏ در برابر فرشتگان كه به اذن پروردگار دست اندر كار خلقت اند و مجری‏ مشيت الهی در آفرينش اشياء می‏باشند نيز نيست
به طور كلی تصور مردم ما از " جن " با تصويری كه قرآن از جن می‏دهد متفاوت است . جن در قرآن موجودی است مانند انسان و مكلف به تكاليفی‏ مانند تكاليف انسان ، ولی موجودی نامرئی ، اما جن در تصور عامه مردم‏ موجودی است در رديف فرشته . قرآن ، جن را با انس ( انسان ) رديف‏ می‏كند و عامه مردم با فرشته . شيطان به نص قرآن از نوع جن است . در جهان بينی اسلامی ، فرشتگان نقشی اجرائی در نظام تكوين دارند ، بر خلاف جن‏ كه از اين نظر هيچ نقشی ندارد . رديف قرار دادن " جن و ملك " در ادبيات اسلامی ، به اعتبار اشتباهی است كه مسلمين از سابقه ذهنی با مفاهيم زردشتی دامنگيرشان شده است
به اصل مطلب برگرديم : جهان بينی اسلامی بر خلاف جهان بينی زردشتی و مانوی و مزدكی يك قطبی است . شيطان از نظر قرآن مصداق : « الذی احسن كل‏ شی‏ء خلقه »( 1 ) و همچنين مصداق : « ربنا الذی اعطی كل شی‏ء خلقه ثم هدی‏ ( 2 ) است
وجود شيطان و شيطنت و اضلال او خود مبنی بر حكمت و مصلحتی است ، و به‏ موجب همان حكمت و مصلحت ، شيطان شر نسبی است نه شر حقيقی و واقعی و مطلق
از همه شگفت تر اين است كه بر حسب منطق قرآن ، خدا خودش به شيطان ، پست " اضلال " و " گمراه سازی " را اعطاء فرموده است . در اين باره‏ قرآن كريم می‏فرمايد : « و استفزز من استطعت منهم بصوتك و اجلب عليهم بخيلك و رجلك و شاركهم فی الاموال و الاولاد و عدهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا »( 3 )
در اينجا ، خدا شيطان را مخاطب ساخته به وی فرمان می‏دهد كه : " هر كه را از فرزندان آدم می‏توانی بلغزان ، با سواره نظام و پياده‏ نظامت بر آنان بتاز ، در ثروت و فرزند شريكشان شو و نويدشان ده ، شيطان‏ جز دروغ و فريب نويدشان نمی‏دهد "
گوئی شيطان آمادگی خود را برای تحويل گرفتن پست اضلال ، اعلام می‏دارد آنجا كه می‏گويد : « فبما اغويتنی لاقعدن لهم صراطك المستقيم 0 ثم لاتينهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم و لا تجد اكثرهم شاكرين »( 4 )
" به اين سبب كه مرا گمراه ساختی ، بر سر راه ايشان خواهم نشست ، آنگاه از پيش رو و از پشت سرشان ، و از راست و از چپشان خواهم آمد و بيشتر آنان را سپاسگزار نخواهی يافت "

پاورقی : . 1 سجده / . 7 . 2 طه / . 50 . 3 اسراء / . 64 . 4 اعراف / 16 و . 17

البته معنی و مفهوم اضلال و قلمروی شيطان در اين پست همان است كه قبلا اشاره شد و نه بيشتر ، يعنی هيچگونه اجبار و الزامی نسبت به بشر در كار نيست ، هر چه هست " وسوسه " است و " دعوت " است و " تزيين " است و " تسويل "
تذكر اين نكته لازم است كه مقصود ما از اينكه تكوين از قلمروی شيطان‏ خارج است اين نيست كه شيطان هيچ نقشی در تكوين ندارد . مگر ممكن است‏ موجودی در عالم تكوين وجود داشته باشد و هيچ نقش و اثری نداشته باشد ؟ ! مقصود اين است كه شيطان نه خالق مستقل بخشی از موجودات و قطبی در برابر خداوند است ، و نه در نظام طولی جهان مانند فرشتگان نقشی از تدبير و اداره كائنات به او سپرده شده است ، و نه تسلطش بر بشر در حدی است كه‏ بتواند او را به آنچه می‏خواهد مجبور نمايد . قرآن برای شيطان و جن ، نقشی‏ در تكوين قائل است اما مجموعا از نقش انسان برتر و بالاتر نيست
مقصود اصلی ما از اين بحث اين است كه قرآن مسأله شيطان را به شكلی‏ طرح كرده ا ست كه كوچك‏ترين خدشه‏ای بر توحيد ذاتی و اصل « ليس كمثله‏ شی‏ء »( 1 ) و همچنين بر توحيد در خالقيت و اصل « الا له الخلق و الامر ( 2 ) ، « قل الله خالق كل شی‏ء »(3) ، « و لم يكن له شريك فی الملك ( 4 ) ، وارد نمی‏سازد ( 5 )